تو بايد ريشهايت را با كش مي بستي/تمام مي شود.سي دي عكسها را مي گذارم كه ببينم/ميگم ببينش! فوق العادست! ميگه من از مردي كه چشماش مژه نداره خوشم نمي آد.مگه بايد تو خوشت بياد؟ اون موقعم مي گفتي از مرداي سبزه هم خوشت نمي اد اما من خوشم مياد.چه خوب كه "ر" هم قد من بود_سبزه_هم بود.از لج تو هم شده بود مي خواستم دوسش داشته باشم.چطور مي شه تو ورك شاپي كه چار نفر ديگه هم هستن آدم فقط از يكيشون سيصدتا عكس بگيره؟ _خوب دوسش دارم...پايم توي خالي كنار تخت فرو مي رود.ياد آنشب مي افتم كه انهمه غيبت كرديم.مرجان چه عكس خدايي...ماه چندم سربازي ات بود؟كاش نبودي...يعني بودي..آن وقت حتما" آن روز به جاي آنكه توي دانشگاه ول بچرخم و بروم سر كلاس طراحي اش مي آمدم پيش تو...تقصير من نبود.تقصير آن ريش بلند و پيراهن سفيدش بود.كه مجبور شدم از تلفن كارتي كه زير پاهايش بود شايد/ بگويم عاشقش شدم.سيگارم را كه روشن مي كنم نفيسه هم كنار آن پسر كافه چي –احسان-مي نشيند.كافه عكس جاي خوبي است نه؟!بعد با آن چشمهاي ورقلمبيده اش نگاهم مي كند.از همان لبخندهاي كج و كوله اش تحويلم مي دهد.ميگويد نفيسه هم دوسش دارد.ميگويم:گه خورده.ميخندد.بلند بلند...به بچه اي كه ازش داري فكر ميكنم.كه قرار است توي خوابگاه بزرگش كني.چه تخيلي داشتيم من و تو! توي اطلاعات كتاب دنبال سال تولد نويسنده مي گردم.ندارد.محب علي خواهر داشت؟يا دختري كه بتواند داستان بنويسد؟....بي خيالش مي شوم.مي روم دنبال سي دي كارهاي كامراني يا يكي ديگه..شايد تنها بود
Thursday, August 31, 2006
Wednesday, August 30, 2006
من
كلاس اول دبستان:_عزيزم اسم شما چيه؟_خانوم نسيم. _نسيم خانوم دوست داري وقتي بزرگ شدي چه كاره بشي؟_خانوم اجازه بابامون ميگه جراح قلب._نه!خودت چي دوست داري؟ _نميدونيم؟؟؟ كلاس سوم دبستان: _موضوع انشاء: در آينده مي خواهيد چه كاره شويد؟ من ميخواهم در آينده كارگردان خوبي بشوم و فيلمي مثل تنگسير بسازم/نسيم جان مادر پدر شما از اين تصميمت خبر دارن؟ _نه خانوم. –پس عزيزم ميگي مادرت فردا بيان مدرسه. _خانوم حسني هوش دختر شما فوق العاده است.مي دونين مي تونه چه مهندس خوبي بشه؟ بچه است.نمي فهمه.از الان بهش القا كنين كه بايد يه شغل اونم شغل خوب انتخاب كنه. كلاس پنجم دبستان: نسيم!الاغ.داستاني كه نوشته بودي تو استان اول شده! _مامان/مينا! داستانم اول شده تو استان!تازه تاتري كه مال من بود دوم شده!مامان! _ساكت.بابات بفمه يه چيزي بت مي گه ها! آفرين.ولي تو مهندس برق مي شي.مثل اينا كه درس مي خونن دكتر مهندس مي شن!حواستو جمع كن امسال بايد تيزهوشان يه نمونه قبول شيا! مامان! المپياد رياضي نفر ششم شدم تو استان! _احمق! هي رفتي سر تمرين تاتر..گند زدي... كلاس دوم راهنمايي: من كه نمي تونم برم هنرستان.يا هنر بخونم.مي خوام مهندس معمار بشم.پسر داييم معماره.مي گه اگه مي خواي مهندس معمار بشي بايد يه امضاي شيك داشته باشي!من از الان امضامم درست كردم. كلاس اول دبيرستان/دفتر مشاور تحصيلي دبيرستان: خانوم به خدا از نمي خوام مهندس بشم.مي خوام كنكور هنر بدم.شما با خونمون صحبت كنين..._نسيم جان شما نمره هاي به اين خوبي.هوش كافي.چرا هنر؟مهندسي بخون كنارش هنر هم ادامه بده...كلاس سوم دبيرستان: معدل كل:18/90 كنكور ديگه سال ديگه مي تركونيها! اميركبير/علم و صنعت/تهران...غير از اينا بايد بگم ريدي و هيچ گهي هم نمي شي! _مي خوام تغيير رشته بدم برم هنر.._گه مي خوري..كه چي بشي؟گدا؟ سوسول؟قرتي؟ولگرد؟ پيش دانشگاهي/زمان انتخاب رشته: مينا!تو زير گروه سينما تاتر شدم 22/فكر كن! كار تاترم ببرم قبولم. _بيخود! طراحي صنعتي.بعد مرمت يا صنايع دستي.._نه! تو رو خدا...بابا تو يه چي بگو...__لازم نكرده..برو يه چيزي بخون پس فردا پشيمون نشي...آبان 82 و من هنوز دانشگاه نرفتم...عكاسي پر...صنايع دستي انتخاب شد ديگه هم حق تعويض رشته نداري...حاليت شد؟ سال اول دانشگاه: نسيم چرا سر كلاس نمي آي؟ خوابي همش به خدا مشروط مي شي...سال دوم: اي ول..نسيم امسال فعال شدي.._آره..كار پيدا كردم..منشي تو دفتر حاتمي كيا! _نه؟؟؟ _به خدا! بعد از يك ماه: _الو؟مامان تويي؟ _آره..نسيم ديگه نري سر كار..تو با اجازه كي رفتي؟ فكر كردي بابات مرده هر غلطي دلت بخواد مي توني بكني؟ داداشت اومد تهران..خوابگاه يا دانشگاه باش..نگه كجا بودي! _مامان تو رو خدا...شايد منم برم شوشتر باشون/فيلمبرداريه/مامان...بوق بوق بوق...سال سوم: نسيم مي گن به سلامتي مي خواي بري ايتاليا امسال.._ آره/مي خوام برم سينما بخونم._ايول!مايه دار...درست اينجا چي؟ _انصراف مي دم.. _خلي؟بمون ليسانس بگير.._ نميخوامش! حالا: نسيم مي خواي چيكار كني؟ _هيچي...
Monday, August 28, 2006
من درد مشترکم مرا فریاد کن
اولین پست اولین وبلاگم که دیگه ندارمش این بود
میدونی نسیم
حاضرم همه ی این دو سال دانشگاه رو بدم و در عوض یه بار دیگه با هم از طبقه ی سوم ساختمون خرابه ی دبیرستان کوثر داد
بزنیم: کریسمس مبارک
یادته همه ی کلاس سه ردیف درست می کردن که نمی شد ازش رد شد و من و تو همیشه دوتایی جدااز همه آخر کلاس می نشستیم.مثل یه جزیره بود جدا از همه ی دنیا. اونا شیمی گوش میدادن و ما برای هومن نامه می نوشتیم و به بابای محمد رامشی می خندیدیم وبه همه چی بلند می خندیدیم و گاهی گریه می کردیم.
خیلی وقتا دلم می خواست که از همه چیز این دنیا به اون جزیره پناه ببرم. و مثل اون موقع ها احمق باشیم و حرفای گنده بزنیم و من عاشق محمد رامشی باشم و از کارگرای ساختمون و لوله کش و لحاف دوز و شاگرد شوفرا خوشم بیاد و با هم به انجمن زرتشتیا نامه بنوسیم و توی سلف برای هانس گریه کنیم دلم می خواد برگردم و بگم اون موقع هایی که دهنم بسته است چه مرگمه
ولی من دیگه اون مرضیه نیستم.تو چی هنوز همون نسیمي؟
"مرضيه"
*در ضمن اون متن پايين مال خودم نيست كه اجازه دخل و تصرف توش داشته باشم.ok?
Wednesday, August 09, 2006
دمپایی لنگه به لنگه
مدتی است دریکی از روزنامه ها ی صبح ایتالیا مطالب کوتاهی ازکالوینو به چاپ می رسد.عنوان یکی از آنها دمپایی های لنگه به لنگه است.این داستان کوتاه اندیشه ای بزرگ را در خود دارد که کالوینو به خوبی آن را در قالب یک داستان کوتاه می آورد و بوسیله شخصیتی به نام آقای پ.
دمپایی لنگه به لنگه
آقای پ در یکی از سفرهای خود به شرق در بازاری یک جفت دمپایی می خرد.پس از بازگشت به خانه آنها را امتحان می کند: متوجه می شود که یکی از دمپایی ها گشاد تر است و از پایش در می آید.به یاد دمپایی فروش پیر می افتد که در دهانه ی بازار/سر پا جلو کوهی از دمپایی در هم و بر هم با اندازه های مختلف نشسته است:او را می بیند که در لا به لای دمپاییها مشغول جست و جوی دمپایی مناسبی برای اوست. و آن را به او می دهد تا امتحان کند و بلاخره به او همین دمپایی را می دهد او هم بی هیچ امتحانی آن را بر میدارد.
آقای پ می اندیشد:" شاید در این لحظه انسان دیگری در آن سرزمین مشغول راه رفتن با دمپاییهای لنگه به لنگه است." و سایه ی لاغری می بیند که صحرا را لنگ لنگان می پیماید و با هر قدمی که بر می دارد کفش از پایش در می آید یا اینکه خیلی برایش تنگ است و پای کج و کوله اش را محبوس می کند.
آقای پ با خود می اندیشد:"شاید او هم در این لحظه به من فکر می کند و امید وار است مرا ببیند تا دمپاییها را عوض کنیم.ارتباطی که ما را به هم می پیوندد می توان گفت حتی بسیار قطعی تر و روشنتر از خیلی از ارتباطهایی است که بین انسانها وجود دارد.اما با وجود این هیچ وقت به یکدیگر بر نخواهیم خورد."برای همین تصمیم می گیرد برای پیوند با این دوست ناشناس این بدبیاری دمپایی های لنگه به لنگه را بپوشد و برای زنده نگهداشتن چنین تکامل نایابی از یک سرزمین به یک سرزمین دیگر لنگان لنگان راه رفتن را تجربه کند.
لحظه یی در ای تصویر تفکر می کند زیرا می داند که با واقعیت منطبق نیست.توده ی انبوهی از دمپاییهای دوخته شده در شکل و اندازه های گوناگون در دوره های مشخص به جمع کالاهای تاجر پیر آن بازار می پیوندد.در ته توده ی دمپاییها دو دمپایی لنگه به لنگه باقی می ماند اما تا زمانی که تاجر پیر اجناسش را تمام نکند(و شاید هم هرگز آنها را تمتم نکند و پس از مرگ او مغازه همراه با تمام کالاها به وارث یا وارثان برسد)و کافی است در میان توده ی دمپایی ها جستجو کنیم همیشه لنگه یی پیدا می کنیم که می توان آن را با لنگه ی دیگر جفت کرد.تنها وجود خریدار حواس پرتی مثل او سبب چنین اشتباهی می شود/اما قرنها متواندبگذرد بدون اینکه نتایج این اشتباه برای یک مشتری دیگر آن بازار قدیمی مشکل آفرین باشد.هر روند از هم پاشیدن نظم جهان بی بازگشت است.اما آثار
آن با ذره ی ارقام بزرگ پنهان شده است و دیر خود را می نماید.این ذره طبیعتآ" امکانات نامحدودی از قرینگیها/ترکیبها و جفت شدنها دارد.
اما آیا اشتباه آقای پ پاک کردن اشتباه قبلی نیست؟ و آیا حواس پرتی او به جای اینکه موجب بی نظمی باشد آورنده ی نظم نبوده است؟
او می اندیشد:" و شاید هم فروشنده خوب می دانست چه می کند.با دادن دمپایی لنگه به لنگه به من برای پنهان کردن فرد بودنی که از قرنها پیش در آن توده ی دمپایی لانه کرده و نسل به نسل در ان بازار منتقل شده است."
دوست ناشناس شاید در عهد دیگری می لنگید.قرینگی قدمهای او و آقای پ تنها اختلاف مرز و بوم را در نظر نمی گیرد بلکه همچنین فاصله ی زمانی قرنها را به حساب می آورد.اما به این خاطر آقای پ احساس همبستگی کمتری با او نمی کند.او به لنگیدن با دمپایی با سختی برای تسلی روح رفیقش ادامه می دهد
آقای پ در یکی از سفرهای خود به شرق در بازاری یک جفت دمپایی می خرد.پس از بازگشت به خانه آنها را امتحان می کند: متوجه می شود که یکی از دمپایی ها گشاد تر است و از پایش در می آید.به یاد دمپایی فروش پیر می افتد که در دهانه ی بازار/سر پا جلو کوهی از دمپایی در هم و بر هم با اندازه های مختلف نشسته است:او را می بیند که در لا به لای دمپاییها مشغول جست و جوی دمپایی مناسبی برای اوست. و آن را به او می دهد تا امتحان کند و بلاخره به او همین دمپایی را می دهد او هم بی هیچ امتحانی آن را بر میدارد.
آقای پ می اندیشد:" شاید در این لحظه انسان دیگری در آن سرزمین مشغول راه رفتن با دمپاییهای لنگه به لنگه است." و سایه ی لاغری می بیند که صحرا را لنگ لنگان می پیماید و با هر قدمی که بر می دارد کفش از پایش در می آید یا اینکه خیلی برایش تنگ است و پای کج و کوله اش را محبوس می کند.
آقای پ با خود می اندیشد:"شاید او هم در این لحظه به من فکر می کند و امید وار است مرا ببیند تا دمپاییها را عوض کنیم.ارتباطی که ما را به هم می پیوندد می توان گفت حتی بسیار قطعی تر و روشنتر از خیلی از ارتباطهایی است که بین انسانها وجود دارد.اما با وجود این هیچ وقت به یکدیگر بر نخواهیم خورد."برای همین تصمیم می گیرد برای پیوند با این دوست ناشناس این بدبیاری دمپایی های لنگه به لنگه را بپوشد و برای زنده نگهداشتن چنین تکامل نایابی از یک سرزمین به یک سرزمین دیگر لنگان لنگان راه رفتن را تجربه کند.
لحظه یی در ای تصویر تفکر می کند زیرا می داند که با واقعیت منطبق نیست.توده ی انبوهی از دمپاییهای دوخته شده در شکل و اندازه های گوناگون در دوره های مشخص به جمع کالاهای تاجر پیر آن بازار می پیوندد.در ته توده ی دمپاییها دو دمپایی لنگه به لنگه باقی می ماند اما تا زمانی که تاجر پیر اجناسش را تمام نکند(و شاید هم هرگز آنها را تمتم نکند و پس از مرگ او مغازه همراه با تمام کالاها به وارث یا وارثان برسد)و کافی است در میان توده ی دمپایی ها جستجو کنیم همیشه لنگه یی پیدا می کنیم که می توان آن را با لنگه ی دیگر جفت کرد.تنها وجود خریدار حواس پرتی مثل او سبب چنین اشتباهی می شود/اما قرنها متواندبگذرد بدون اینکه نتایج این اشتباه برای یک مشتری دیگر آن بازار قدیمی مشکل آفرین باشد.هر روند از هم پاشیدن نظم جهان بی بازگشت است.اما آثار
آن با ذره ی ارقام بزرگ پنهان شده است و دیر خود را می نماید.این ذره طبیعتآ" امکانات نامحدودی از قرینگیها/ترکیبها و جفت شدنها دارد.
اما آیا اشتباه آقای پ پاک کردن اشتباه قبلی نیست؟ و آیا حواس پرتی او به جای اینکه موجب بی نظمی باشد آورنده ی نظم نبوده است؟
او می اندیشد:" و شاید هم فروشنده خوب می دانست چه می کند.با دادن دمپایی لنگه به لنگه به من برای پنهان کردن فرد بودنی که از قرنها پیش در آن توده ی دمپایی لانه کرده و نسل به نسل در ان بازار منتقل شده است."
دوست ناشناس شاید در عهد دیگری می لنگید.قرینگی قدمهای او و آقای پ تنها اختلاف مرز و بوم را در نظر نمی گیرد بلکه همچنین فاصله ی زمانی قرنها را به حساب می آورد.اما به این خاطر آقای پ احساس همبستگی کمتری با او نمی کند.او به لنگیدن با دمپایی با سختی برای تسلی روح رفیقش ادامه می دهد
Thursday, August 03, 2006
مقایسه
وقتی به مردان استعداد طلایی فکر می کنم
از این که می بینم
تا چه اندازه با آنان اوصاف مشترک دارم خوشحال می شوم
من هم مانند برنز نمی توانم در برابر شراب مقاومت کنم
مثل شکسپیر لاتین کم می دانم و یونانی کمتر
مانند ارسطو ناخن می جوم
مثل تاکری اهل فخر و مباهاتم
چون بایرون با پوچی دست به گریبانم
کینه توزی را از پاپ به ارث برده ام
مثل پترارک در شیپور می دمم
مانند میلیون زودرنج و خودخورم
هجی کردن من چاسر را به یاد می اورد
و اگر گلداسمیت یک بود پس من هم هستم
مثل ویولن یک ماشین پر از پول بدهکارم
و من هم به اندازه کولتریج خواب می بینم ولی بدتر
در مقایسه با مردان استعداد طلایی
من هم باید فردی مستعد باشم
به نابغه ای شباهت هایی دارم.حتی در شراکت
با وجود این مثل خودم می نویسم.
اگدن ناش 1902-1971
از این که می بینم
تا چه اندازه با آنان اوصاف مشترک دارم خوشحال می شوم
من هم مانند برنز نمی توانم در برابر شراب مقاومت کنم
مثل شکسپیر لاتین کم می دانم و یونانی کمتر
مانند ارسطو ناخن می جوم
مثل تاکری اهل فخر و مباهاتم
چون بایرون با پوچی دست به گریبانم
کینه توزی را از پاپ به ارث برده ام
مثل پترارک در شیپور می دمم
مانند میلیون زودرنج و خودخورم
هجی کردن من چاسر را به یاد می اورد
و اگر گلداسمیت یک بود پس من هم هستم
مثل ویولن یک ماشین پر از پول بدهکارم
و من هم به اندازه کولتریج خواب می بینم ولی بدتر
در مقایسه با مردان استعداد طلایی
من هم باید فردی مستعد باشم
به نابغه ای شباهت هایی دارم.حتی در شراکت
با وجود این مثل خودم می نویسم.
اگدن ناش 1902-1971
Subscribe to:
Posts (Atom)