Thursday, September 28, 2006

Pain

تابستان.منجيل.سربازي.دانشگاه.ليسانس.مهدي.مكه.مهدي.عمران.شبانه.آزاد.requiem for a dream.موبايل.عزيزم."م".كجايي.من خوبم.اين كيه.ترم پنج.نقره اي.بيد مجنون.دلم تنگ شده.طراحي.آزاد.مان هنر.بلوار كاوه.سيامك.زبان.مدرسه.محبوبه.ثبت نام.غروب.پاييز.تجريش.سئول.خداحافظ.هميشه.اشك.جزيره.پرايد.دوستت ندارم ها.ويروس."م".تاليا.اس ام اس.دوباره.امتحان."آ".نازنين.مجيد.بهرنگ.نگين.عليرضا.سيگار.سيگار.سيگار.فردا.سرخه.ونك.ريحون.كلاس.حسام."ام".اميد.مينا.گرافيك دانشگاه هنر.ساعت.كاري نداري.مامان.سينا.ويولن.پيانو.كنسرواتوار.ويلا.اشكان.سينا.ديگه زنگ نزن."م" باي."آ" هاي.سرپاييني.عينك.بيست روز.زنگ نزن.دكتر.جوش.قرمز.خون.پا.مرضيه."ح".اس ام اس.تاب سواري.شب.اس ام اس.نه!..كتابفروشي.مركز خريد.رضا.قهوه.اتاق اراك.اتاق خوابگاه.شهرك مخابرات.پنجره.رهن.اجاره.سيگااااااار.ديگه زنگ نزن.هر جور راحتي.آلمان."ح".باشه.سيگااااااااار.مجتبي.چرا ادبيات.كرج.كامو.مامان.امتحان.كريسمس.2006.ديگه زنگ نزن.اميد.امير.حميد كجا.قبولي.ترم سوم.سايت.دانشگاه.مريضم.خيلي.تنها.الو نسيم.صدا نيس.تق.اشتباه كردم."ام" باش.تنديس.اور.برف.سينا.كافهههههههه عكس.سيگاااااااااار.حسين.شرمين."آ"2.رشت.تهرات.تورينو.ورزش.عاشق.محب علي."ام".برره.هرهر.كش دار "ر".درينگ درينگ.درينگ درينگ.بيست روز.تق.تق.تق.تقققققققققققققققققق.كافه عكسسسسسسسسس.زيپو.آرش.آبجوق.يخ.كبابي فلورانس.نيلوفر.شال.رضا مافيا.اشكان.انيميشن.كيپر.ماني تارخ.شوكا.مقدم.آفتابه.زهرا.تسبيح.بهمن.تولد.هستي."ام".آخر فرمانيه.پريسا.هنرستان سما.اشك.اشك.اشك.ديگه زنگ نزن.ليلا.پند.مينا.صبر."ر".كشششششششش.سياوش.بولونيا.اسلامشهرعزيزم.سيگاااااااااااار.ساري.سگ.سفيد.نازي.شاهرخ.شريني.نامه.اس ام اس.يونسكو.ويدئوآرت.حوااااا.نمي خوام.ماهيييييي.سبزه.سماق.بو.اسفند.خيابون وليعصر.پرايد.دنيا ديگه مث تو نداره.نيش.مي بينم غم داره دنبالم مياد.نيا.خودم.كلاس.آكادمي.اميررررررررررررررر.نارون.چاي انگليسي.پيراشكي.خوابگاه.نينا ريچي.بونجورنو.عيييييييييييييد.دانشگاه.پي اچ دي.رييس."ر".دكتر.روان.شستشو."م".وبلاگ.شب.صبح.اس ام اس.دازاين.ارشد.اشك.اشك.اشك.شهر كتاب.پياده.نياوران.تجريش.ونك.شهرك مخابرات.ونك.خوابگاه.يازده شب.در بسته.الو.هيچ كس.رضا مجاور.آره ما هستيم.دوازده.سيد خندان."ر".پشت در.حليم سيد مهدي.قول.سه صبح.حرف.حرف.حرف.حرف.تكتم.مشهد.معماري.عشق.دوست داشتن.تحمل.نه.اولين.ندارم.صبح.خوابگاه.دوباره.جزيره.قول نه.امتحان قبولي.پول.تلافي.وجدان درد.اس ام اس.شما؟.اوكي.باي.باي.باي.باي.باي
*از بين همه ي اينا دو نفره را پيدا كن.

Wednesday, September 27, 2006

Image and video hosting by TinyPic
چرا هيچ كس شجاعت ندارد آن طور كه فكر مي كند
و آن طور كه قلبش فكر مي كند زنده گي كند
چرا هيچ كس نمي فهمد كه من نصفه مانده ام
كه من از همه ي چيزها نصفه مانده ام
كه من از "همه ي" آدمها نصفه مانده ام...
چرا من دنبال كسي هستم كه نصفه نباشد؟
چرا من دنبال آدم شجاعي هستم؟
چرا من دنبال آدم شجاعي هستم كه هم جرات داشته باشد در چشم هاي من زل بزند
و هم جرات داشته باشد يك دل سير زنده گي كند؟
سولماز دريانيان

Monday, September 25, 2006

اينكه گفتم خوبم خوشم نه اينكه دارم پول در ميارم يا دارم به يك رابطه ي امن مي رسم نه!پاهايم سبك شده ان/انگار تا چند روز ديگه مي رم اون بالاها.نه اينكه مي خوام بميرما! نه.فقط يه جور سرگيجه اس.عين چار سال پيش كه ساناز نشست رو اون پله هاي سيماني و خوند.بعد من از بين صداش دويدم تا نشنفم.كه سر ساعت توي همون راه پله برسم.رو به همون پنجره كه آفتابش زمستون تابستون نداشت.تا ازم بپرسه :سي دي كاراتون چي شد و منم عين هميشه بگم جا گذاشتم تو اتاق.تا دوباره بگه :فردا بيارين پس.بعد من دوباره بيام پايين از صداي ساناز بپرم تو حياط خيس.شدم مث اون روز كه گفت: خودتونو بيارين.كه من رفتم رو به روش تا بگم كه مي دونم واسه چي هميشه من جايي ام كه آفتاب صاف بره تو چشام تا راحت رنگ به رنگ شدنش رو ببيني.انگار شيشه توش خورد كردن.كه هي سبز مي شه انگار.مث اون روز آخر كه اومدم وسط حياط سيماني گفتم خودمو جا گذاشتم/يادم رفت/بعدم در اتاقو بستم رفتم يه جايي كه همش برف بود.درخت بود.از بس خالي بودم از بس خودم نبودم سردم شد.فقط يه خط دورم كشيدم كه مردم بفمن منم هستم.كه اون پيداش شد منو گرم كرد/ديد پوك شدم زد خورد شدم.دوباره "من" ساخت.كه كسي منو ديگه نشناسه.مي گن لبخند ادما هيچ وقت عوض نميشه حتي اگه بميرن.كه تو" من" نشناختي.وقتي سر پاييني سهيل و داشتم شلنگ تخته ميومدم پايين.خنديدم كه شناختي.كه گفتي عوض شدي.كه گفتم كجاهايي؟ هر جا تو باشي.خواستم دوباره بودوام تا از بين ساناز و صداش بپرم رو اون پله هاي سيماني خيس.اما نشد.از ديشب تا حالا انگار يه چيزي ريخته.يه جور سبكي.اندفه كسي نيست تا گرمم كنه.فقط خودم.دلم درخت مي خواد/ازون درختا كه هيچ وقت بار نمي دن/برگ ندارن/هميشه لختن.ياد اون حرفش افتادم:ديگه سوداي كسي را ندارم".كه مي خوام تا در شمالي برم بشينم كنار اون در سبز تا بابام بياد بگه عكاسي نه.هنر نه.هيچي نه.فقط برو.منم در اتاقو قفل كنم و برم يه جايي كه همش برف باشه.سرد باشه.

Friday, September 22, 2006

Turn On

باز آمد بوي ماه مدرسه/بوي بازيهاي راه مدرسه...
و كاش همچنان هشت ساله گي من بود...

Tuesday, September 12, 2006

ارام دست ميكشم/بدون هيچ فكري به راههاي دست شستن از زندگي فكر مي كنم.1-دار/اما ابزارش در دسترس نيست.2-رگ دستم آنهم با برش عمودي/اما از خون مي ترسم.تازه طول مي كشد.حالا كو تا همه خونت برود و نيايند پيدايت كنند.3-سم.مرگ موش.نه! از اينكه دل و روده ام از دهانم بيرون بريزند متنفرم.4-سقوط از بلندي/نه!!! از ارتفاع مي ترسم.5-قرص/ولي نه مي دانم چه نوع قرصي و نه اينكه به چه مقدار.بي خيال مي شوم.ارام جلو مي روم.يك جور حس خوب براي ماندن دارم.يك جور طمع/حرص/ملع/.هر چه هست دوستش دارو.دوباره دست بكار زندگي مي شوم.

Thursday, September 07, 2006

مثل آدمهاي پير نااميد مدام تقويم سالهاي گذشته را ورق مي زنم.ديروز سالمرگ خاله پدرم بود.دلم نمي خواهد بهش فكر كنم.مي ترسم.مرده ترس ندارد اما مرگ ترس دارد.ياد هشت سالگي ام مي افتم.من/مامانم/دختر عمه ي دو ساله ام/همين خاله بابام پشت شورلت تورج خان نشسته ايم.عمه و بابام هم جلو كنار هم هستند.داريم مي رويم استقبال بابا بزرگم كه از مكه مي ايد.تابستان است و هوا گرم.مخصوصا" اين جاده بي نمك قم با آن گرماي عجيب غريبش.دختر عمه ام هي ذغال اخته مي خورد و دست كثيفش را از پشت به يقه پيراهن سفيد بابم مي كشد و من هي مثل خبرچين ها به بابام گزارش مي دهم.او هم از گرما كلافه است و اگر دست خودش بود حتما" همه مان را تو كوير قم چال ميكرد و بر ميگشت اراك.تورج خان ساكت است.دوسش دارم.موهايش فرفري است و فكر نميكنم سي سال بيشتر داشته باشد اما اين"خان" كنار اسمش سنش را مي برد بالاي پنجاه سال.تا امروز گمان ميكنم پنج سالي هست كه تورج خان سكته كرده و دارد خاك مي خورد.ميترسم.از همه ي آن هفت نفر فقط من و مامانم زنده ايم.وقتي تورج مرد بابام براي اولين بار جلوي همه گريه كرد.از ان گريه هاي صدادار.فقط 39 سالش بود.بهمن هشتادودو تعطيلي بين دو ترم اراكم.كله صبح تلفن زنگ مي زند.مامانم پچ پچي ميكند.بابام از تو اتاق داد مي زند كي مرد؟مامانم جرات ندارد حرف بزند.ميرود تو اتاق.بابام انگار بهتش برده.حرف نمي زند همان پيراهن روشن هميشه اش را تنش ميكند و ميرود.عمه ام با همان دخترش شب قبل به خاطر گازگرفتگي خفه شده اند.دلم مي خواهد اين اجل لعنتي بساطش را جمع كند و برود اما انگار حالا حالا كارمان دارد.فروردين هشتادو سه بابام مي رود كنار بقيه مي خوابد.اين را هم باور مي كنم.تير ماه تازه غم هايمان دارند از ياد مي روند كه خبر مي رسد خاله بابام توي اغماست.اميدي نيست.انگار همين ديروز بود كه مامان امد خانه و گفت فردا تشييع جنازه اش است.دلم مي خواهد اگر قرار است بعديي در كار باشد خودم باشم.دلم مي خواهد هميشه سر انگشتان مامانم توي دستم باشد و ببينم كه تند وتند دارد مي زند.

Tuesday, September 05, 2006

وقتي اينترنت مجاني باشد/آب و هوا هم خوب/مشكلات رواني و جسمي ات هم فروكش كرده باشد/دستت به كسي هم نرسد كه بهش گير بدهي/عقده ي با تي شرت و جين گشت و گذار كردنت هم كه خالي شده باشد خوب معلوم است هوس مي كني يك نامه سرگشاده تند و تيزپر از تحقير/ پر از حرفهاي نگفته براي دوست عزيز جون جونيت بنويسي...تا سه مي شمارم.اگه باز هم دلم بخواد اينجا بذارمش فردا حتما" مي خونيش!

Monday, September 04, 2006

خدا بورژواها را دوست دارد

توي خونه بابابزرگم بين همه اتاقا اتاق " عرق و ورق و زرورق" رو از همه اتاقا بيشتر دوست داشتم.وقتي همه جمع بودن بابام و دو سه تا از عموهام با يك دو نفر ديگه تو اون اتاق جمع مي شدن/منشستن پاي اون منقل نقره اي و ...يه بار كه اول دبستان بودم منم رفتم كنارشون نشستم.هيچ كس حق نداشت از بچه ها اونجا برن.حتي برادرم كه از همه بزرگتر بود ولي من مي تونستم.دوست بابام يا همان رفيق سابق هم بود.داشتن سر يه چيزي بحث مي كردن.كه يهو رفيق سابق گفت:آقا دنيا عوض شده! بورژوازي جز زندگيمونه.وقتي هممون روزي سه بار مسواك مي زنيم.يني بي هيچ حرفي به بورژوا شدن گفتيم بله!.ياد حرف معلممون افتادم.يهو گفتم:بابا يني حضرت محمد هم بورژوا بوده؟ بابام كف كرده بود/گفت چرا؟ گفتم آخه خانوممون گفت:حضرت محمد از شاخه يه درخت مسواك درست مي كرده/تازه خدا هم كسايي كه مسواك ميزنن رو دوست داره!.