Tuesday, November 07, 2006

چشمم به خيابانمان كه مي افتد. خودم را مي بينم كه پانزده سالم است و همينطور دارم دنبال سرويس مدرسه مي دوم و زير لب شماره تلفني كه زهره از ان طرف خيابان داد زده است را تكرار مي كنم تا حفظم شود.هر دويمان را مي بينم كه مثل لوده ها رفته ايم تا دوتا لوده مثل خودمان را ببينيم و هي از قول مشاور مدرسه بگوييم اقتضاي سنمان است.
باور كن اقتضاي سن من و تو اين نبود.من هنوز هم از خنده ها و گريه هاي آن روزها خجالت مي كشم.
اقتضاي سن مان نبود كه آن روزها "همه مي ميرند" بخوانيم.
اقتضاي سنمان همان "ياسمين و گندم" بود كه هيچ وقت هم دستمان بهشان نخورد.
اقتضاي سن مان نبود كه رنگها را كنار هم بچينيم و از خوش سليقه گي مان ذوق مرگ شويم.من و تو حقمان آن همه دروغ معلم ها و همكلاسيها نبود.
باور كن...
ما بايد به همان علوم سوم راهنمايي قانع مي شديم.اما اشتباه كرديم/ما غرق شديم ولي كسي حواسش نبود.
اقتضاي سن من و تو نبود كه سيزده سالمان باشد و عاشق باشيم و هي اداي بازيگرها را دربياوريم.مي داني تقصير ما نبود.چيزي نديديم يا نشنيديم كه عبرت بگيريم.
اقتضاي سن من و تو همان بود كه تمرين هاي رياضي مان را به موقع تمام كرده باشيم و حرفي از "عشق سالهاي وبا" نزنيم كه زديم و حقمان آنهمه حرف و حرف و حرف نبود.يادت هست كه سودابه از من بلندتر بود و من فقط خيال مي كردم كه فكرهايم بلندترند.
اقتضاي سن من وتو آنهمه گريه نبود/ما بايد شبها توي كوچه دوچرخه سواري مي كرديم نه اينكه كنار رودخانه ي پيدرا بنشينيم و گريه هاي بي صدا كنيم تا مادرمان هرگز نفهمد كه به خاطر دروغ عشقهايمان بود كه هميشه چشمهايمان سرخ بودند.
اقتضاي سن من و تو آنهمه پول توجيبي هفتگي نبود كه كاش به جاي انها فقط كمي "اعتماد" توي جيبهايمان مي چپاندند تا الان اين نمي شديم.كاش فقط يكبار مي توانستيم با فرهنگ لغت خودمان حرف بزنيم.يادت هست كه هيچ وفت نفهميدند كه گوش هاي ماهم شنيدند فحشهاي پسرهاي كوچه را_كه ما همچنان ادبيات مخفي خودمان را داشتيم و خندهاي ركيكمان را.يادت بود_يادت هست كه نشد يكبار زبانمان بچرخد تا از دوست داشتن حرف بزنيم/همان حرفهاي پست پايين شهري را مي گويم. يا همان حرف هميشه شان كه هيچ وقت به كسي نگوييد دوستت دارم.
اقتضاي من هم بود كه فقط كمي بهم ياد بدهند كه من هم آدمم/تخم سگ نبودم كه بودم.
باور كن من هيچ وقت شبيه اقتضاي سنم نبودم.
اقتضاي سن من حق خواب ديدن را نمي داد اگرهم ميديدم بايد فقط خواب دور ششم حل تمرين هاي هاليدي را مي ديدم.اما ما در خواب هم به فرمان نبوديم و روياي خريدن "جان شيفته" امانمان را بريده بود كه دوباره بيدار شديم تا سر كلاس ديني و تاريخ با هر كلمه اي كه از دهان معلم ها بيرون مي آمد خميازه بكشيم يا پشت كتابهايمان را خط خطي كنيم كه كي مي شود بلاخره اين "امريكن پاي" لعنتي را ببينيم.
مي داني من هيچ وقت شبيه اقتضاي سنم نبودم.من وتو_ فقط_ لباس سوپرمن ها را پوشيديم تا بالاتر برويم اما دريغ يادمان رفت از ما بزرگترند و زورشان بيشتر است.ما نه بازنده ايم نه برنده.ما فقط حكم تخم لق را داشتيم.


*پس كي اين اقتضاي سن اقتضا مي كند كه روبرويشان بايستيم و بگوييم كه مارا به گ... دادند؟
*نخواستم ناله كنم.فقط دلم مي خواست آنها(خانواده) هم به وبلاگ و نوشتن در آن اطمينان داشتند و اينجا را بدون هيچ پيامد بدي مي خواندند.كه نمي خوانند.در نتيجه همه ش بيهوده است..

Sunday, November 05, 2006

صبح
اول صبح
کوه/کشف یک نام
شوق کمک به پیرزنی که ازخیابان رد کرده ای
همه نشانه های خوبی است برای شروع/امید
برای منی که خموده م.

Friday, November 03, 2006

از خواب پريده م و ته دلم بدجور مي لزرد.مامانم مي گويد حتمن گرسنه ت شده.نه.خودم مي دانم چه م شده.آرام راه مي افتم و كنار خيابان شروع مي كنم.اين هوا هواي من است.اين روزها هيچ باراني را از دست نداده م.زير همه شان راه رفته م.موهايم را دوست داشته م.چشمهايم را و دستهاي لاغرم را.حتي به اين فكر كردم كه هنوز سرسوزني هم كه شده تو را مثل هميشه م دوست دارم.اما به محضي كه دلم ميريزد مي فهمم كه تو مثل ميوه ممنوعه شده اي.من هيچ حقي به تو ندارم.خب تقصير تو نبود.تقصير اين بود كه تو خسته شدي.شلوغي بيرون را كه مي بينم/صداي خنده دخترها/يا نگاه بيخ دار پسرها را/ ميفهمم كه نبايد از هيچ كس توقع تو را داشته باشم.من ديگر نمي توانم كسي ديگر را مثل تو دوست داشته باشم.از حسادت اينكه شايد تو اينطور نباشي يكهو وسط آدمهاي خوش عق مي زنم.همه برمي گردند نگاهم مي كنند.به روي خودم نمي آورم.قدمهايم را تند مي كنم.موهايم را دوست دارم."او و او و او " را هم دوست دارم.مي شود هميشه/ هروقت/ كنارشان نشست و تا مي تواني فحش ناموسي و كلفت حواله زندگي و دانشگاه و خوابگاه و "اصفهان" و ر و ميم و ايران بكني و آنها هم غش و ريسه بروند از اين همه پوست كلفت بودن من كه هر چه بهم مي گويند ديوانه مي خندم.
شب خسته مي رسم خانه و ولو مي شوم.الكي كتابي دستم مي گيرم و تا شروع مي كنم بغضم ميريزد بيرون.من بايد فراموش كنم اما نمي شود."گ" مي گويد قاطع باش.خب من هيچ وقت آدم محكمي نبودم.من بايد سرم را گرم كنم.بيشتر دلم مي خواهد همه چيز و كسم را بگذارم و بروم جايي كه هيچ كس پيدايم نكند يا اگر هم پيدا شدم درخواست برگشت نكنند.من دلم يك آدم جديد مي خواهد.من دلم مي خواهد كه دوباره كشف شوم و بتوانم كسي جز تو را دوست داشته باشم.دلم مي خواهد يك نفر مخم را بزند.خوبت شد؟بعد هم شماره ت را خط بزنم با روان نويس سياه كه هيچ وقت معلوم نشود.
...Cranberries...

Thursday, November 02, 2006

Image and video hosting by TinyPic

بعضي چيزها اصلن تصادفي نيستند.مثل اينكه يك روز همينطور سرخوش و بي خيال از خانه بيرون بزني به قصد اينكه به محله اي كه همه بچه گي ت را آنجا گذاشته اي سر بزني.تا قبلش باران همينطور شره مي باريد ولي به محض اينكه پايت را توي كوچه مي گذاري معجزه مي شود.هوا آفتاب مي شود ولي از آن آفتابهاي آخر تابستان.خسته و كشدار.هفت سالم است و دستهاي توي چسب و سريش است.ظهر كه از مدرسه برگشتم مشقهايم را تند تند نوشته م تا بيايم حياط و بادبادكم را براي مسابقه عصر تمام كنم.اين مسابقه آنقدر مهم هست كه حتي دختر خاله عفريته م( كه هميشه سر اينكه كوچه ما ارمني بيشتر دارد يا كوچه آنها با هم دعوا داريم و آخر سر من با اينكه مي دانم كوچه ما ارمني كمتر دارد جر مي زنم و كارمان به گيس و گيس كشي مي افتد) هم آمده تا كمكم كند.تند تند حلقه هاي دمش را مي چسبانيم.هاي و هوي پسرها كه درمي آيد من هم مي پرم توي كوچه و بلند داد مي زنم منم بازي! آن روز شايد اولين و آخرين باري بود كه خواستم اول باشم و شدم.
نمي دانم آن روز بچه هاي كوچه كه روي پله خانه شان يا دم پنجره هاشان نشسته بودند چطور نگاهم مي كردند؟.زرنگ ترين دختر محله/زرنگ ترين دختر شهر/زرنگ ترين دختر دنيا؟.هر چه بود مي خواستم من را بالاتر از همه ببينند.
اول شدم و چه ذوقي داشتم.بعد از آن ديگر مسابقه بادبادك بازي در كار نبود.من هم بادبادك آبي م را از آن بالاها پايين آوردم.حلقه هايش را جدا كردم.صورتش را هم تا كرده م و توي كمد گذاشته م.بادبادك من خسته و پير شده و ديگر نمي تواند توي آسمان بدود.هر بار كه نگاهش مي كنم با آن چشمهاي سياه و درشت كه با ماژيك خواهرم كشيده بودمشان نگاهم مي كند و از م مي خواهد دوباره ذوق اول شدن داشته باشم.ذوق دويدن/مسابقه/بالا رفتن و اوج گرفتن...آخر سر وقتي بهش مي گويم بادبادك ساختن از يادم رفته چشمهايش را مي بندد و مي خوابد.
* ساختن بادبادكي كه سبك باشد و محكم و بتواند بقيه بادبادكها را هم بندازد و آخر سر هم خودش تك و تنها توي آسمان بماند فقط از عهده ي دختربچه هفت ساله اي برميايد كه دلش مي خواهد دايي بهرامش شب كه از كار برمي گردد سرش را بلند كند و بادبادك را ببيند.براي اينكه بادبادك هميشه آن بالا بماند و هي بهش خبر بدهد كه عزيز جونش الان تا كجاي راه رسيده و هروقت رسيد خبرش كند.