Saturday, July 29, 2006

??


نوشته ها زیادی جواب می دهند.سعی برای ترمیم کردن احمقانه ترین کار ممکن است.تمام روز حرص خوردم که چرا جوهر روی کف دستم پاک نمی شود.کدام آدم عاقلی با روان نویس روی دستش شماره تلفن می نویسد؟...هر چه لیسش می زنم پاک نمی شود.میگوید: سیو کن هر چی می گردم کاغذ دم دستم نیست مجبور می شوم کف دستم بنویسم 0912 که به جای بقیه اش فعلا" بای می رسد.فردا حرکت می کنم.خوابم نمی برد.جوهر چه مزه ترش خوبی می دهد! هی این 0912 را لیس می زنم و دلم می خواهد پاک نشود...که نمی شود
برای من انتظار آمدن اس ام اس مثل بدنیا آمدن بچه است بسا وحشتناک تر.....آها! این هم اس ام اس.آره تهرانم...ولی انگشتانم زود تر از فکرم حرکت می کنند.دلم می خواهد بگویم کجا بودی؟ چقدر دیر؟ از دیروز تا الان منتظر بقیه 0912 بودم.نه! می زنم روی دستم تا ادم شود و در فرمان فکرم باشد.
اه ه ه .سرت؟باشه. دلم می خواهد بگویم الهی بمیرم چرا؟ انشا الله زود خوب می شی می بینمت. ولی این انگشتان لعنتی نمی گذارند.انگار تو هم آنطرف این گوشی لعنتی با دستانم دست به یکی کرده ای.انگار باید همه ی خوابهای من با همین یک کلمه لعنتی بای مثل کف صابون بروند توی جاه و قورتی هم صدا بدهد یعنی اینکه دیگر فکرش را هم نکن.....انگار قرار است برای همیشه ندانم کجا ها می روی؟...اصلا" قرار است این وبلاگ تعطیل شود تا من هی زود شام نخورم و منتظر نباشم پای این لعنتی تا ببینم آمده بودی یا نه...نه...قرار است من زود برگردم تا همه تقصیرها بیفتد گردن دلتنگی.مهم نیست .هر جور راحتی...چون من عادت دارم هر دو روز یک بار سرم را با گول بشورم تا تمیز بشود برای روز بعد...اصلا" انگشتانم با من دشمنی داشتند می خواستند پرتقال فروش را....
تنها حربه ام این جور وقتها زود شام خوردن و زود خوابیدن است که شاید فردا صبح بجه ای به دنیا آمده باشد

Sunday, July 23, 2006

شناخت3

همیشه از روابط سخت و دشواری که با اطرافیانم داشتم ناراحت بودم و همواره به کسانی که این قابلیت را دارند که همیشه می دانند چه کنند/چه بگویند حسودیم میشد.کسانی که خوب می دانند در میان این جمع درهم و شلوغ انسانی چطور حرکت کنند.به موقع هستند و به موقع هم دوری می کنند.خوب می دانند چطور با رفتارشان بر روی روابط دیگران با خودشان تاثیر بگذارند.این گونه افراد همیشه با همه چیز و همه کس در یک نوع هماهنگی کامل به سر می برند."کسی که دوست جهان است جهان نیز دوست اوست".تصمیم می گیرم یک دوره عزلت و انزوا را تجربه کنم و خود را وقف شناخت جهان و اطرافم کنم.رفت و آمدها را کم کردم.خودم را عادت دادم که با جهان وهمه اتفاقات کوچک یا بزرگ که در اطرافم بود خود را هماهنگ کنم.در واقع به نوعی تمرکز بر محیط اطرافم دست یافتم.بعد از این سعی کردم دوباره میان جامعه بروم و از نو ارتباطاتم را آغاز کنم.اما اینطور نبود-همه ی روابط گذشته در سایه ای از بی اعتمادی-سوءتفاهم و تردید بود.من خودم را در میان فضای گسترده و صامتی فراموش کرده بودم.اگر می خواهیم ارتباطاتمان درست وتاثیر گذار باشند ابتدا باید خودمان را بشناسیم.این خود ما هستیم که عمل و عکس العمل را باعث می شویم: اطمینان یا بی اعتمادی-دوستی یا دشمنی- و این نیاز به یک شناخت دقیق و فردی دارد.همه ی ما برای داشتن روابطی درست و اساسی نیاز به یک آرامش درونی داریم و بیشتر از آنکه بخواهیم "دوست جهان" باشیم باید با "خودمان" دوست باشیم.بهتر است سر تلسکوپ مان را از روی ستاره ها و کهکشان ها برداریم و بر روی جهان ناشناخته ی درونمان تمرکز کنیم.

Thursday, July 20, 2006

این آخری است

بهمن امسال یادت هست؟ هوا آفتابی بود... قرار بود بیایم اراک ببینمت؟می خواستم بگویمت که همه چیز تمام شد.چی شد که نیامدم؟خوب تمام نشده بود دیگر...اما 26 مرداد حتما" می آیم آخر خیلی وقت است همه چیز تمام شده..اگر هم نیامدم ببخش..تحمل دیدن شناسنامه سوراخ شده ات را ندارم.بگذار فکر کنم هنوز مسافرتی.کی بر میگردی؟قرار بود وقتی برگشتی پول پیش خانه را بهم بدهی که این 2سال آخر را هم اینجا بمانم.انقدر دیر کردی که من هم دارم میروم یک جای دیگر..آدرس را که داری هر وقت دلت تنگ شد از آنهمه مرده و فاتحه بیا.منتظرم...هر شب همه جای خوابم را تمیز می کنم/چای را دم میکنم آخر همیشه سرزده می آیی...نمی خواهم برای این کارها از کنارت دور شوم.مهمان هم بیاور...انقدر این 2سال مهمان نداشتیم که دلم لک زده برای یک عروسی. میدانی حتما".چند وقت دیگر خانه مان عروسی میشود.هر دوما نیستیم.اصلا" همه اینها را گفتم که بگویم دلم برایت تنگ شده.برای صدای بداخلاقت/برای غر زدن هایت/برای هورت کشیدن چایی/برای همه چی...حالا همه بگویند دروغ میگویی...می دانی اولین شبی که نبودی دلم برای چی تنگ شد؟برای صدای خس خس سینه ات که از نفس تنگی بود.سرم زیر پتو بود و هی اشک ریختم که کاش شب قبلش که بودی بیشتر بیدار می ماندم که ببینمت.کاش صبحش فقط یک بار سرم را از زیر پتو در می آوردم که برای اخرین بار ببینمت.آن روز چند بار داستان گلهای شیراز را برای رضا خواندم و فقط خودم گریه کردم؟دلم برای کی می سوخت؟ گل مریم یا پرویز؟هیچ کدام...برای فردای بی تو.

Thursday, July 13, 2006

من آزادم

گفتند بیایم. آمدم دانشگاه که نمره بگیرم...حالم بد بود..خیلی بد..همه امتحان داده اند و رفته اند فقط مال من مانده...من که حتی 1 جلسه نبودم چون تو همه اش ور دل آن دختر بودی..هی دعا میکنم نباشی.از در تجسمی میایم تو..همه اینجا هستند.نمیخواهم روبرویم را نگاه کنم که نبینمت که هستی..و دست در گردن ان دختره هی عکس میگیرید...هیچ کس را نگاه نمی کنم و می روم بالا...تو هم بیشتر خودت را بچسبان بهش من نمی بینم:می ایم بیرون...بر بر نگاهت میکنم تو هم...خوشحالم که قبول نکرده ام که اینجوری بهم بچسبیم! باید امضا بگیرم که دیر سرامتحان آمده ام...آزادم...قرار هم نیست دستم دور گردنت باشد و به یکی دیگر حرف عاشقانه بزنم...به آن دوستت هم گفتم..گفت عاشق شده و من هی فکر کردم چرا؟حالم بد است...چی تو گلویت گیر کرده که اینجور کبود شده ای؟ دست محبت که دور گردن باشد آدم خفه می شود؟ میروم آموزش و چه خوب که شادی خوشی...و بیشتر از همه "راضی"...از بالا نگاهتان میکنم دستش آرام گلویت را می فشارد.بیشتر خم میشوم تا نگاهت کنم ولی چه فایده؟ دیگر هرگز نگاهم نخواهی کرد....