اگر به عطاري بروي بوي خوش احساس مي كني,و اگر به دباغي بروي بوي تعفن از مشامت بيرون نمي رود.
گمارا
* حالا كه قرار است حرفي نزني من هم شعر مورد نظرم را مي نويسم.
Monday, October 30, 2006
Thursday, October 26, 2006
سه روز است كه توي اتاق اسپند دود مي كنم و هر شب خواب كوهن را مي بينم كه از راهروهاي تودر تو خودش را بهم نشان مي دهد و هي مي گويد:dance me to the...من هم دستم را بهش مي دهم و...
از خواب كه مي پرم مي فهمم اينجا جاي خوبي است.تاريك تاريك است. فقط بعضي وقتها نور موبايل است كه همه جا را روشن مي كند و بعد دوباره تاريكي...سياهي...كرخت شده م آنقدر كه نمي توانم از جايم بلند شوم تا سيگاري بخرم.من كه هميشه مراقب بودم..تا آخرين جايي كه مي توانم بكشم و هي مي كشم.
من اين پنجره ي بزرگ رو به خيابان را دوست دارم.هر روز غروب كه مي شود رو به آن مي ايستم/لبهايم را به شيشه مي چسبانم و منتظر مي مانم.تنها لطف تنهايي اين است كه ديگر كسي نيست كه مدام گوشزد كند كه نمي شود هم بوچلي و پاوارتي گوش داد هم ستار و ابي و داريوش.اما در تنهايي من همه اينها را مي شود با هم گوش داد.حرف همه شان يكي است:
خفه شو دختر-بخواب-گريه هم نكن-درياي عشق ساحل داشت منتها تو كون گشاد بودي و پارو نزدي-حالا هم به هيچ جا نرسيدي.
هرروز غروب اينها زير اين پنجره از هم خداحافظي مي كنند
من همچنان لبهايم به شيشه اند.سيگاري روشن مي كنم و غيبتهاي دانشگاه
را مي شمارم-يكهو مي ترسم و دلم خالي مي شود انگار.قول مي دهم فردا سر
بزنم.ولي اين تاريكي به من چسبيده.چشمهايم به نور عادت ندارند.
مي بيني اگر به تو زنگ نزدم براي همين تاريكي بود.بيست روز است كه من اينجا خوابم.گريه نكن بيدار كه شوم حتمن برايت نقاشي مي كشم يا به يادت عكسي مي گيرم.
سه روز است كه توي اتاق اسپند دود مي كنم براي خودم/ براي تو و براي تنهايي كه انقدر زود بزرگ شد...
بهمن ماه/شهرك مخابرات
از خواب كه مي پرم مي فهمم اينجا جاي خوبي است.تاريك تاريك است. فقط بعضي وقتها نور موبايل است كه همه جا را روشن مي كند و بعد دوباره تاريكي...سياهي...كرخت شده م آنقدر كه نمي توانم از جايم بلند شوم تا سيگاري بخرم.من كه هميشه مراقب بودم..تا آخرين جايي كه مي توانم بكشم و هي مي كشم.
من اين پنجره ي بزرگ رو به خيابان را دوست دارم.هر روز غروب كه مي شود رو به آن مي ايستم/لبهايم را به شيشه مي چسبانم و منتظر مي مانم.تنها لطف تنهايي اين است كه ديگر كسي نيست كه مدام گوشزد كند كه نمي شود هم بوچلي و پاوارتي گوش داد هم ستار و ابي و داريوش.اما در تنهايي من همه اينها را مي شود با هم گوش داد.حرف همه شان يكي است:
خفه شو دختر-بخواب-گريه هم نكن-درياي عشق ساحل داشت منتها تو كون گشاد بودي و پارو نزدي-حالا هم به هيچ جا نرسيدي.
هرروز غروب اينها زير اين پنجره از هم خداحافظي مي كنند
من همچنان لبهايم به شيشه اند.سيگاري روشن مي كنم و غيبتهاي دانشگاه
را مي شمارم-يكهو مي ترسم و دلم خالي مي شود انگار.قول مي دهم فردا سر
بزنم.ولي اين تاريكي به من چسبيده.چشمهايم به نور عادت ندارند.
مي بيني اگر به تو زنگ نزدم براي همين تاريكي بود.بيست روز است كه من اينجا خوابم.گريه نكن بيدار كه شوم حتمن برايت نقاشي مي كشم يا به يادت عكسي مي گيرم.
سه روز است كه توي اتاق اسپند دود مي كنم براي خودم/ براي تو و براي تنهايي كه انقدر زود بزرگ شد...
بهمن ماه/شهرك مخابرات
Tuesday, October 24, 2006
Wednesday, October 18, 2006
Tuesday, October 17, 2006
به بي نشانه نشانده اي
تير خلاص را.
خلاصه بگويم
زير پايت
نردباني بودم
ريشه دار
در خاك
بالاي سرت
ابري
هميشه آبستن.
من بودم.
روي شانه ام
تو
نشسته بودي
آرام
و تماشا ميكردي
همه دشت هايي را كه خيال من بودند و تو
خيال مي كردي-فقط-
كه مال تواند
همه شان
با چشمه و اسب هاي وحشي نر.
نردبان
نرسيده به فردا
اما
نگاه كن كه تباه شد
آرزوهايي كه داشتيم.
ديگر
نه شانه/رقص خانه ي تو و
نه خيال/مال من و
نه دشت.دشت.
از من گذشت
اين همه خالي دلگير قاب از تو و
خواب از تو و
افسوس از تو و
كه نگذاشتي تمام كنم.
من
اما
تمام شده ام
براي تو.
تير خلاص را.
خلاصه بگويم
زير پايت
نردباني بودم
ريشه دار
در خاك
بالاي سرت
ابري
هميشه آبستن.
من بودم.
روي شانه ام
تو
نشسته بودي
آرام
و تماشا ميكردي
همه دشت هايي را كه خيال من بودند و تو
خيال مي كردي-فقط-
كه مال تواند
همه شان
با چشمه و اسب هاي وحشي نر.
نردبان
نرسيده به فردا
اما
نگاه كن كه تباه شد
آرزوهايي كه داشتيم.
ديگر
نه شانه/رقص خانه ي تو و
نه خيال/مال من و
نه دشت.دشت.
از من گذشت
اين همه خالي دلگير قاب از تو و
خواب از تو و
افسوس از تو و
كه نگذاشتي تمام كنم.
من
اما
تمام شده ام
براي تو.
عليرضا معتمدي
Saturday, October 14, 2006
من دلم نمي خواهد اداي دخترهاي عاشق پيشه را دربياورم.
دلم نمي خواهد كسي دلش برايم بسورد يا فكر كند از تنهايي مي ترسم.
دلم نمي خواهد اداي دخترهايي كه ولشان كرده اند را دربياورم.يا كسي دلش براي تنهايي م بسوزد.
نمي خواهم مدام ناله كنم از اين همه بزرگ شدن.نمي خواهم كودكي م را به رخ بكشم.
من تنهايي م را دوست دارم.
من امروز دلم برف خواست و يك دل سير خر برفي ساختن
من امروز دلم خواست كه از صب تا شب پاي پنجره داريوش گوش كنم.
من امروز دلم خواست اول دبيرستان باشم و يك عالمه برف باريده باشد و مدرسه ها تعطيل باشد
من دلم خواست از شوق تعطيلي مدرسه با گلنوش كيفهايمان را توي برف مثل اسير و برده بكشيم
من امروز دلم خواست كه بهروز دكتر نمي شد و دوباره هر سه توي كوچه خر برفي بزرگ درست كنيم و هي رويشاسب سواري كنيم.
من دلم خواست دوباره روي تاب خانه ي مادربزرگ بشينيم و از پسرهاي كوچه مان حرف بزنيم.
من از اين همه بلوغ متنفرم.
من دلم همان كودكي خام بي عقل را مي خواهد.من از اين همه فكرهاي روشن و شفاف بدم مي آيد.من همان فكرهاي سطحي و پوچ را مي خواهم.
من امروز دلم خواست خودم باشم.نسيم پنج ساله باشم و با تفنگهايم همه ي پسرهاي كوچه بغلي را بكشم.
من امروز دلم خواست هفت ساله باشم و دوباره مرا توي هيچ دبستاني راه ندهند.چون سيبيل بابام كلفت بود.و هي از كيانوري و گلسرخي خاطره تعريف مي كرد.چون حافظه ش همه چيز را نگهداشته بود.
من امروز دلم خواست كه مثل كوكب خانم نيمرويي درست كنم كه زرده هايش قلمبه باشد.
من امروز كبري ترين تصميم زنده گي م را خواستم بگيرم اما كتابم توي باران بود.
من امروز دلم خواست كه سيزده ساله باشم و عاشق آن پسره بشوم.
دلم خواست پانزده ساله باشم و براي اولين بار مشروب خانه گي را مزه كنم و تا صبح از ترس مست شدن خوابم نبرد.
من امروز دلم خواست چار ساله باشم و روي دوش بابام.و از آنجا همه ي دنيا را ببينم.
من دلم خواست كه هيچ وقت بزرگ نمي شدم.و هنوز توي خانه پل فرنگي پاي تلويزيون "فردي مورچه سياه " ببينم.
من امروز دلم خواست كه آن فرشته ي بالدار صورتي برنامه كودك باشم.
من امروز دلم خواهرم را خواست تا كنار هم روي زمين دراز بكشيم و او برايم از پسرهاي دانشگاه بگويد.
من امروز دلم خواست كه پنج ساله باشم و هي با تلفن اسباب بازي به معشوق خيالي م زنگ بزنم.تا مرا ببرد پارك.تاب بازي.
من امروز دلم خواست كه "هاچ زنبور عسل " باشم.
من دلم مي خواهد دوباره برايم جشن تكليف بگيرند و من ديگر از مدرسه فرار نكنم.
من دلم نمي خواهد امروز همان اولين روز بلوغم باشد.من از رازهاي زنانگي بدم مي آيد.
من امروز دلم خواست كه مشقهايم را به ذوق سينما و فيلم "عروس" تند و تند بنويسم.
من امروز دلم خواست كه "سوزي" حرف بزند.
من امروز دلم خواست كه دوباره توي آن عكس توي بغل بابام باشم.
من امروز دلم خواست كه دوباره به دنيا بيايم.
اما اين بار به جاي نهصدوپنجاه گرم درست يك كيلو باشم.
من امروز دلم خواست كه اصلن هيچ وقت به دنيا نمي آمدم.
Wednesday, October 11, 2006
مي آيد سر كلاس.پير است ولي باسواد و مهربان است انگار.
اسمش آنا ست.مي گويد پروژه دكترايش هنر ايران بوده.كم كم نظرم
دارد قهوه اي مي شود.حرف نمي زنم با خودم.بهش مهلت مي دهم.
اسمها را مي پرسد.بعد شروع مي كند از هنر ايران حرف زدن.تا اينجا
خوب است همه چيز.ركسانا كنارم نشسته و ذوق دارد.من نه.دلم درد
مي كند.حرف مي زند.گوش مي دهم.به اصفهان مي رسد.حدسم درست
بود.انگار واجب بود.بعد هي حرف مي زند.ديگر گوش نمي دهم.بعد
آنقدر از همه ي چيزهايي كه من بدم مي ايد حرف مي زند تا يهو
همه ي شنيده هايم را روي ركسانا بالا مي آورم.همه نگاهم مي كنند.
مي گويند چي خوردي؟.هله هوله؟.دلم خوب نيست.سردش شده.
مي آيد بالاي سرم.مي پرسد چي شد؟.مريضم.چه مريضيي؟.نمي خواهم
نه به قارسي بگويم نه ايتاليايي.به زبان ديگري هم آشنا نيستم.سرم
را مي گذارم روي دستهايم.خوابم مي برد.
پنج روز است حبسم.خودم براي خودم وقت ملاقات گذاشته م.
الكي مي گويم مي خواستم صبر و تحملم را بسنجم.حمام نرفتم.
از توالت تميز و سفيد هم خبري نبود.حالا قلبم قدر خود خودم را
مي داند.كسي نيست.بيرون مي آيم.شب شده.باد خنكي مي خورد
توي صورتم.آخيش.همه چي تمام شد.ديگر تهوع ندارم.مريضيي
بي نام هم فروكش كرده.جواب سوالم را نگرفته م.اما ديگر مهم
نيست.همين كه كسي نيست از همه چيز بهتر است.فقط خوبم.
دلم براي تو تنگ شد
اسمش آنا ست.مي گويد پروژه دكترايش هنر ايران بوده.كم كم نظرم
دارد قهوه اي مي شود.حرف نمي زنم با خودم.بهش مهلت مي دهم.
اسمها را مي پرسد.بعد شروع مي كند از هنر ايران حرف زدن.تا اينجا
خوب است همه چيز.ركسانا كنارم نشسته و ذوق دارد.من نه.دلم درد
مي كند.حرف مي زند.گوش مي دهم.به اصفهان مي رسد.حدسم درست
بود.انگار واجب بود.بعد هي حرف مي زند.ديگر گوش نمي دهم.بعد
آنقدر از همه ي چيزهايي كه من بدم مي ايد حرف مي زند تا يهو
همه ي شنيده هايم را روي ركسانا بالا مي آورم.همه نگاهم مي كنند.
مي گويند چي خوردي؟.هله هوله؟.دلم خوب نيست.سردش شده.
مي آيد بالاي سرم.مي پرسد چي شد؟.مريضم.چه مريضيي؟.نمي خواهم
نه به قارسي بگويم نه ايتاليايي.به زبان ديگري هم آشنا نيستم.سرم
را مي گذارم روي دستهايم.خوابم مي برد.
پنج روز است حبسم.خودم براي خودم وقت ملاقات گذاشته م.
الكي مي گويم مي خواستم صبر و تحملم را بسنجم.حمام نرفتم.
از توالت تميز و سفيد هم خبري نبود.حالا قلبم قدر خود خودم را
مي داند.كسي نيست.بيرون مي آيم.شب شده.باد خنكي مي خورد
توي صورتم.آخيش.همه چي تمام شد.ديگر تهوع ندارم.مريضيي
بي نام هم فروكش كرده.جواب سوالم را نگرفته م.اما ديگر مهم
نيست.همين كه كسي نيست از همه چيز بهتر است.فقط خوبم.
دلم براي تو تنگ شد
Tuesday, October 03, 2006
Monday, October 02, 2006
خوب از اين به بعد ميشيم عين دوستاي خوب.باشه؟
:خيلي حرف مي زنم؟:
خوب مشيم عين دشمناي خوب/اينجوري چطوره؟
:چي؟مث احمقا حرف مي زنم؟
ببين هر چيزهاي خوب ديگري كه بشويم ديگر ديوانه هاي خوبي نيستيم.
كاش سر حرفهايت مي ماندي.نه...حرفهاي ديروز پريروزت را نمي گويم.
حرفهاي آن موقع ها.ديروز كه فقط من حرف زدم.گفتم بيا تصور كنيم چار
پنج سال بعد شايد يكروز عصر هميديگر را ببينيم.من آمده ام تا از آن پاساژ
كه پر از رنگ و نور است براي ديگري هديه تولد بخرم و تو هم.آن وقت اتفاقي
من تو را مي بينم.قول بده اداي غريبه ها را درنياوريم.اصلن از حال همديگر نپرسيم.به
من چه كه اسم ديگريت چيست؟!.چه فرقي برايت مي كند بداني كه ديگريم مرا اندازه تو
دوست دارد يا نه؟.از خودم بپرس.من از تو هيچي نمي پرسم.از عكسهاي دو نفره
شمال بگو تا كمي يادم بيايد.از خاطره هاي خوبمان/ مال قبلن ها را بگو. فقط خيلي خنده دار نباشد.
چون نمي خواهم لبخندم كش بيايد و بشود خنده.كه نگويي هنوز هم قشنگ مي خندي.كه دلت هوايي نشود يك وقت.
از كت استيونس و داريوش نپرس.نوارشان را حتما" تا آن موقع گم مي كنم.پس همين الان پسشان مي دهم.
از كار و عشق و مامانم و كتاب نپرس.خودت كه خوب مي داني غده هاي اشكيم زود تحريك مي شوند
شايد زياد گريه كنم.شايد دلت هوايي شود كه اشكهايم را مزه كني.برايت خوب نيست.تو آن
موقع متعهدي.من نه.مثل هميشه قيدي در كارم نيست.
صداي ضبط را كم كن.دارم حرف مي زنم.نمي خواي بشنوي؟
راستي نخواه از من كه در انتخاب هديه ات كمكت كنم.من هم به تو نمي گويم كه برايش چي
خريده ام.موقع خداحافظي هم برنگرد.نگاهم نكن.شايد يك وقت ببيني ام توي تاريكي/
كه با نگاه خيره ام دارم دنبال پنجره ي اتاق خوابتان مي گردم.
:خيلي حرف مي زنم؟:
خوب مشيم عين دشمناي خوب/اينجوري چطوره؟
:چي؟مث احمقا حرف مي زنم؟
ببين هر چيزهاي خوب ديگري كه بشويم ديگر ديوانه هاي خوبي نيستيم.
كاش سر حرفهايت مي ماندي.نه...حرفهاي ديروز پريروزت را نمي گويم.
حرفهاي آن موقع ها.ديروز كه فقط من حرف زدم.گفتم بيا تصور كنيم چار
پنج سال بعد شايد يكروز عصر هميديگر را ببينيم.من آمده ام تا از آن پاساژ
كه پر از رنگ و نور است براي ديگري هديه تولد بخرم و تو هم.آن وقت اتفاقي
من تو را مي بينم.قول بده اداي غريبه ها را درنياوريم.اصلن از حال همديگر نپرسيم.به
من چه كه اسم ديگريت چيست؟!.چه فرقي برايت مي كند بداني كه ديگريم مرا اندازه تو
دوست دارد يا نه؟.از خودم بپرس.من از تو هيچي نمي پرسم.از عكسهاي دو نفره
شمال بگو تا كمي يادم بيايد.از خاطره هاي خوبمان/ مال قبلن ها را بگو. فقط خيلي خنده دار نباشد.
چون نمي خواهم لبخندم كش بيايد و بشود خنده.كه نگويي هنوز هم قشنگ مي خندي.كه دلت هوايي نشود يك وقت.
از كت استيونس و داريوش نپرس.نوارشان را حتما" تا آن موقع گم مي كنم.پس همين الان پسشان مي دهم.
از كار و عشق و مامانم و كتاب نپرس.خودت كه خوب مي داني غده هاي اشكيم زود تحريك مي شوند
شايد زياد گريه كنم.شايد دلت هوايي شود كه اشكهايم را مزه كني.برايت خوب نيست.تو آن
موقع متعهدي.من نه.مثل هميشه قيدي در كارم نيست.
صداي ضبط را كم كن.دارم حرف مي زنم.نمي خواي بشنوي؟
راستي نخواه از من كه در انتخاب هديه ات كمكت كنم.من هم به تو نمي گويم كه برايش چي
خريده ام.موقع خداحافظي هم برنگرد.نگاهم نكن.شايد يك وقت ببيني ام توي تاريكي/
كه با نگاه خيره ام دارم دنبال پنجره ي اتاق خوابتان مي گردم.
Subscribe to:
Posts (Atom)



