Sunday, December 31, 2006

بازي يلدا
بالاخره بعد ده روزي كه از اين بازي يلدا گذشت نمرديم و ديديم كه ما هم آره...بازي...قبل هر چي بايد بگم پنج تا خصوصيت كمه.من هر چند تا كه دلم بخواد مي نويسم.بعدشم چون نمي دونم بايد پنج تا چي از خودم بگم/يني فكريه؟شخصيتيه؟چيه؟از همه چي مي گم كه راضي باشيد وقتي اين صفحه رو مي بنديد.
1- از كتاب/شلوار جين و روسري خريدن خيلي خيلي خيلي لذت مي برم.
2- آدم بي حوصله و موديي هستم.به قول مامان بزرگه:كون يه جا نشستن ندارم.واسه همين مي شه گفت نصفه نيمه م و كار تموم شده ندارم.
3- اشكم دم مشكمه
4- از اصفهان/و اونايي كه دوسش دارن و ازش تعريف مي كنن به شدت بدم مي آد.
5- از حد و مرز متنفرم.مثل قانون همين بازي كه مي گه پنج تا و من الان اين قانونو مي شكنم تا بفهميد كه قانون شكن هم هستم و جر زن.
6- دوس دارم محتويات استفراغمو نگاه كنم!
7- ددري هستم اساسي و عاشق مسافرت و زمستون و برف و از گرما و تابستون متنفرم.
8- زيادي رومانتيكم و احساسات عشقولانه م زياده! واسه همين تجربه هاي عجيب غريبي دارم.
9- خيلي گير مي دم اونم گير سه پيچ.
10- از آدم دروغگو متنفرم واسه همين دوست كم دارم و موزيك خيلي خوبه واسم.زياد افسرده مي شم.از دندونپزشكي مي ترسم.موي خيلي كوتاه دوست دارم/هستم.واسه دوستام زيادي مرام مي ذارم.خيالبافم حسابي!
همين جا تمومش مي كنم وآها يه چيزي يادم رفت:از ورژن جديد هر چيزي بدم مياد
الانم مي خوام كه آرزو وسفالينه و واجك و شبهاي گراماتا وAir.

ادامه بدن.

.

.

Saturday, December 30, 2006

اشكهايم همين جور مي ريزد.تلويزيون روشن است و
من براي دومين بار در اين 22 سال مرگ يكي از
شخصيت هاي محبوبم را مي بينم.من از اين تيتر خبرها
بالا مي آورم.صدام اعدام شد.
هرچي كه توي سرم مي آيد مي گويم:ديوسها/پفيوزها
مادر قحبه هاي بي پدر! به چه حقي ديكتاتور محبوبم را
اعدام كرديد.مي زند به سرم كه يك ميل پر از ناسزا و
اعتراض براي كاخ سفيد بنويسم.
ما توي جنگ نه از دست داديم نه بدست اورديم.به قول
مامانه بيشتر بهمان خوش گذشت.براي همين هم
نمي خواهم به تصوير عزيزي كه از صدام داشتم لطمه
بخورد.حالا هي خبر مرگش را چاپ كنيد.عراقيهاي
احمق شادي مي كنند.و يك مشت خانواده شهيد و جنگي
ديوس شيريني پخش كنند.من از بوش متنفرم.براي همين
حاضر نيستم هيچ وقت پايم را توي آمريكا بگذارم.چيه
مي خنديد؟حتمن مي گيد كي رات مي ده؟بخنديد.اما من هيچ
وقت از مرگ كسي ناراحت نمي شم.وقتي پاي بهترين و
محبوبترين شخصيت زندگي م در ميان باشد.بعد از بابام و صدام
به طرز عجيبي از شارون خوشم مي آيد.
باز هم مي گويم صدام براي من نمي ميرد.تو زنده اي حسين...
خوشحالم كه موبايل ندارم.يني مي دانم داشتن و نداشتنش فرقي نمي كند.
هيچ كس نيست كه زنگ بزند.چه فايده دارد وقتي مي داني قرار نيست
كسي سه صبح زنگ بزند تا بگويد:خيلي ماهي...و من مطمئن شوم كه
ماه بودن به چشمهاي رنگي نيست/به موهاي بلند/اصفهان و ساكت بودن.
چه فايده وقتي هيچ كس نيست تا زنگ بزند و هي بپرسد كه كجايي؟چرا نمي رسي؟
وقتي هيچ كس نيست تا همان جاي هميشه بشيند و بشمارد تا من برسم.
من ديگر نمي رسم.


تو را چه مي شد اگر فقط كمي بيشتر صبر مي كردي؟از نفرين من
فقط مي ترسيدي كه به قول خودت گند زدي به زندگي م.سه سال و
هفت ماه حيف شد.مرضيه موقع خواب مي گويد سعي كن به ياد نياري
مگر مي شود؟اينجا را هم بلد نيستي.پس نمي فهمي كه چه گفته م.
اسهال دارم و هي بالا مي آورم.اگر بودي مي رفتيم دكتر.نوازشهايت
آدم را آرام مي كرد.و من عقده دارم حالا.عقده محبت تو و هي بين
ديگران دنبالش مي گردم.از زار زدنم تعجب مي كني.التماس مي كنم و
لذت مي بري.برايم مهم نيست كه دارم مي رينم به خودم.فقط مي
خواهم لحنت ملايم شود تا دلم خوب شود.اما هي صدايت را بالا مي بري.
دلم مي خواهد بدانم تنهايي يا نه.همين.چيزي كه هيچ وقت نمي فهمم.

Friday, December 29, 2006

خواب ديدم رفته م تا از كمد شالم را بردارم/نبود.
هر چه مي گشتم نبود...مي خواستمش و دلم بدجور ميزد.
رفتم سراغ سبد لباس چركها/آنجا هم نبود.توي لباسشويي را نگاه كردم.
آنجا بود.دست بردم تا برش دارم.اما گهي شده بود.انگار ده نفر با هم...
. رويش ريده بودند و همين طور ازش نجاست مي چكيد
نشان مامانه دادمش/ساكت بود و فقط زل زده بود.
و من هي بيصدا داد مي زدم كه قرار دارم و همينو مي خوام....بيدار شدم هوا تاريك بود...

Sunday, December 24, 2006

هي صداي آب مي آيد/صداي موج...
وصداي جيرجيرك و من از طوفان دريا مي ترسم.
دستش را مي گيرم كه بيرون نرود.حوصله ندارد.
مي بوسدم و مي رود.دراز كشيده م اينجا.چشمهايم
نيمه بازند.مي خواهم بيدار بمانم تا بيايد.
كنارم دراز مي كشد و اسمم را آرام توي گوشم تكرار مي كند.بيدارم.سرم را روي بازويش مي گذارم..
دلم مي خواهد تا آخر دنيا همينجا بخوابم و هي توي گوشم اسمم را بگويد
صبح كه بيدار مي شوم نيست/مي ترسم كه رفته باشد.
-شبا چه زود مي خوابي؟
-ترسيدم نباشي...
-(با خنده)من هيچ وقت از پيشت نميرم.تو گل مني.

فكر مي كني وقتي شازده كوچولو برگشت سياره ش
گلش كجا بود؟

Friday, December 22, 2006

شب يلدا عاشقانه نبود
هميشه با صبر انارها را دانه مي كند و و هزار جور رنگ و بو مي پيچد توي سرم.
مي دوم توي حياط/بابام هندوانه و كدو خريده و برادرهايم هن وهن كنان كيسه هاي
اجيل و ميوه را مي كشند.بابا به اسم مهمانها دو نفر اضافه مي كند و وانقدر بلند مي
گويد تا مادربزرگم كه توي اتاق تسبيح مي اندازد هم بشنود.آنها هر سال سر بودن و
نبودن اين دو نفر كه نمي دانيم الان كجاي ارض موعود دارند دنبال هندوانه شب يلدا
مي گردند دعوا دارند.روشن و دانيال همسايه ي يهودي سي ساله مان هستند.همه فك
و فاميلشان رفته اند اسراييل و فقط انها مانده اند.هر شب يلدا وعيد برايمان غذاهاي سنتي
شان را مي پزندو همه مي خورند جز مادربزرگم كه معتقد است غذايشان نجس است.
روشن كمك مادرم ميوها و شريني را مي چيندو مادربزرگ بشقابش را جدا مي كندو
بابام هي چشم غره مي رود.يك سال هيچ كدام مهمانها نتوانستند كه بيايند/ما بوديم و
مادربزرگه و خاله كوچيكه و روشن و دانيال.فال حافظمان را گرفتيم/برف مي باريد
و من و خواهره پشت پنجره ذوق تونل برفي كوچه را مي كرديم.روشن براي بقيه
از ارض موعود مي گفت/از باغهايش/و مادرش كه در نمي دانم كجاي اورشليم
خوابيده بود.دانيال برايمان از تورات خواند.آدم را ياد آن گوينده راديو اسراييل مي انداخت
كه غروبهاي جمعه به عبري دعا مي خواند.آنقدر حزن داشت كه اشك مادربزرگ
را دراورد.چيز بدي نبود:غزل غزلها/عاشقانه هاي سليمان بود.
بعد از آن سال هر شب يلدا مادربزرگم ازدست پخت روشن تعريف مي كرد
و از دانيال مي خواست برايمان تورات بخواند غزل غزلها/عاشقانه هاي سليمان...

*خيلي سال است كه از فال حافظ خبري نيست.عاشقانه اي نداريم و هندوانه ها مزه ي آن سالها را نمي دهد.
بشري اذالسلامه حلت بذي سلم/لله حمد معترف غايه النعم
آن خوش خبر كجاست كه اين فتح مژده داد/تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم
پيمان شكن هر اينه گردد شكسته حال/ان العهود عند مليك انهي ذمم
...
...
ساقي چو يار مهرخ و از اهل راز بود/حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم

Monday, December 18, 2006

عكس هاي قهوه اي...
با موهاي خيس از باران پاييزي
توي چشمهايم چيزي نيست
جز قطره اشكي مسخره
براي آن باراني قديمي
كه ديگر به تن نكردي
قول داده بودي يقه باراني ات را بالا بدهي روي
سنگفرش خيابان بايستي با موهاي خيس خورده
از يك باران پاييزي نگاهم كني براي اخرين بار
و براي هميشه بروي.
قول داده بودم روي نيمكت سنگي كنار خيابان
بشينم.توي يك اينه كوچك صورتم را نگاه كنم
آخرين قطره اشكهايم را با دستمال نمزده پاك
كنم و براي هميشه فراموشت كنم.
نه تو به قولت عمل كردي نه من/هردومان
با همين لباسهاي مسخره هميشگي خسته از
گرماي رفته تابستاني پشت سيمهاي پيچ در
پيچ تلفن مثل دوتا ديوار بدبخت همسايه روبه
روي هم ايستاديم.سخت ترين حرفها را از هم
شنيديم باور كرديم يا نكرديم خفه شديم لعنت
شديم و براي هميشه از زندگي هم بيرون افتاديم
نه با پاهاي لرزان روي سنگفرشهاي خيس خياباني
نم زده ان طور كه تو قولش را داده بودي و نه با
چشمهاي پف كرده از گريه آن طور كه من فكر
مي كردم.اصلن همه محاسباتمان غلط شد.مثل همان
جدول ضربهاي چرند هميشگي كه تو مي پرسيدي
و من خنگ بازي درمي آوردم.مثل سياهي زغال ماليده
شده روي استين يك رهگذر كه با عجله به سياهي مترو
سرازير مي شود.مثل اولين قطره باران كه روي
پشمهاي كپك زده يك سگ مي افتد.رفتن تو چرند و معمولي
و دردناك بود.آنقدر دردناك كه ديگر قرصهاي معده سبزرنگ
كه به شكم مي ريزم دردي از من دوا نمي كند.انگار
شمشير لعنتي زبانت را يكباره بدون آب قورت داده
باشم.بعد نشسته باشم كنار جوب ودائم آرزو كنم كه وقتي
همه حرفهايي كه (بدون به ياد اوردن همه كلمات عاشقانه ت(
پشت گوشي تلفن برايم رديف كردي بالا مي آورم دوباره
زخمم سر باز نكند و درد مثل سيل باور نكردني قورباغه هاي
هجوم آورده مزرعه اي خنك در يك عصر بهاري مغزم را تار
و مار نكند.من آرزو مي كنم و تو پشت ميز قضاوت لعنتي ت
بدون هيچ محاكمه اي من را به هفت بار اعدام محكوم مي كني
و عين رابين هود بيچاره به رودخانه پر از برگ و جلبك
مي اندازي.بعد لبخند مي زني و فكر مي كني توي داستان من
كسي هستي!.
لعنتي! بگو ديروز وقتي گوشي تلفن را روي سرم قطع مي كردي
.همان باراني خاكستري را پوشيده بودي.بگو
!!!Unknown!!!
((من هنوزم خواب مي بينم))

مي بينيد؟هنوز هم هوايش را دارم.چرا بترسد؟اندازه ش همان است
كه از پانزده تا قرص سفيد بترسد.نه اينكه از حال و روز اين فندق
بي هوا كه از صدقه سر هسته/پرتو/پي ير كوري/نوبل/هيروشيما
حال و روز خوشش معلوم است.اصلن چرا بايد بفهمد كه هي دستها درد
مي كنند/پاها جيغ مي كشند؟/انگشتها نمي توانند روزهاي اين ماه را
بشمارند.
حتمن با خودش مي گويد مگر تا قبل از اينكه نگران مي شد جوابش
چه بود؟جز شك و بي اعتمادي.او حق دارد/اصلن خود حق است/
حق تر از انرژي هسته اي/مسلم تر از اين فندق كه با هر نفس كه
پايين مي رود تكان مي خورد و رنگ آن صورت توي آينه سفيدتر
از آن پانزده تا مي شود.سفيد مثل گچ.و روحي كه هي سبك مي شود
مثل اين برف...

Friday, December 15, 2006

دوباره مي گم: خوبم/خوشم و از ديدن آدمهاي جديد ذوق زده م /
اندازه ي 4سانتي متر برف روي سرم نشسته بود قبل از آنكه بروم آب آلبالو را سر بكشم.همه چيز پيش مي رود اما يك جاي كار عيب دارد دوست عزيز كه وقتي مي گويم:رسالت...3*365+7*30+7 روز خنده وحرف از همه جاي اين شهر خودش را بهم نشان مي دهد.سرم را تكيه مي دهم به شيشه و هي بيخودي ابغوره ميگيرم.هر چه سعي مي كنم مزه شير قهوه ظهر/استيك گوشت/يا آب آلبالو را توي دهانم مزمزه كنم هي اين شوري اشك است كه نوك زبانم را قلقلك مي دهد.بعد با عجله تصميم مي گيرم فراموشي بگيرم...


با "ميم" و "سين" آهنگهاي درپيت گوش مي دهيم و هي الكي قر مي دهيم و بشكن مي زنم.توي دلم مي گويم كاش شب تمام نشود...

صبح يكجور درد مي پيچد توي قفسه سينه م وهي توي قلبم يك چيزي ذوق ذوق مي كند.اما دريغ از يك قطره اشك كوفتي.كم كم دارد ساعت سه مي شود و بايد سوار شوم.بيخودي اداي آدمهاي منتظر را درمي اورم.دلم مي خواهد يكهو سرو كله ت پيدا شود و مثل فيلم فارسي هاي دست دو همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود..الكي قدم مي زنم و هي طولش مي دهم.چشمم به يك نقطه مي افتد كه هي نزديك مي شود.مثل تو راه مي رود/مثل تو كيفش را از جيبش بيرون مي آورد/نيشم تا بناگوش به رويش باز مي شود/با تعجب نگاهم مي كند و رد مي شود چون اشتباه كرده م.
مي دانم همه اين يك ماه فرجام خواهي خاله بازي بوده...بدون عجله سوار مي شوم....
آدم عجولي م.هميشه با عجله تصميم مي گيرم/قضاوت مي كنم/تحسين مي كنم...
بيشتر از يك ماه است كه صبر كردن براي نتيجه گرفتن راتمرين مي كنم
ولي انگار جواب نمي دهد.خسته نشدم ولي يك جورايي فهميده م نمي شودوصله پينه كرد
*تا اطلاع ثانوي حوصله ي هيچ احد الناسي را ندارم.تلفن ملفن تعطيل مي باشد.

Monday, December 11, 2006

مي ترسم از سرخوشيهايم بنويسم.مي ترسم بگويم كه چقدر دارد خوش مي گذرد/كه بي فكر و خيالم و هر روز بين اين همه برف پياده مي روم و خوش خوشك آواز مي خوانم در حاليكه دستهايم توي جيبهايم است.مي ترسم كه محكومم كني كه از نديدنت خوشحالم و از نبودنت.مي داني بدي دادگاه تو اين است كه همه كاره ش خودت شده اي.من حتي در اين دادگاه پا نگذاشته م.فقط حكمم را داده اي ديگران برايم بخوانند.من درخواست تجديد نظر مي دهم و بايد يك ماه منتظر بمانم.فكر كن كه چه ملودرام مسخره اي است.من با شاكي خصوصي م مي روم سينما و با هم ناهار مي خوريم و با خنده از هم جدا مي شويم. من محكمه اي ندارم چون شكايتي نداشته و ندارم.فقط از سنگسار مي ترسم.و اينكه هر كس از كنارم رد شود سري به افسوس تكان دهد يا به خانه ش دعوتم كند.و من هي پايين تر بروم.اما مطمئنم يك وقتي يك نفر مي آيد كه انصاف دارد و موهايش فرفري است.دادگاه ندارد.و دلش نمي خواهد دستهايش را توي جيب پالتوي من گرم كند و هيچ وقت از شصت دست راستم خوشش نمي آيد.من مطمئنم.

Saturday, December 09, 2006

تو حق داري.من اصولن آدامس نمي خورم.حتي اگر قرار باشد با هم از وسط اتوبان رد شويم.
من بلد نيستم حد وسط باشم.يني يادم نداده ند.براي همين هم گريه هام قشنگ مي شود هم خنده هام
به چشمت.قبلن ها مي خنديدم دلت يكهو مور مور مي شد.پس چرا آنروز تا خنديدم اشكهات ريخت؟
خوب بضي چيزها يكهو به دل آدم مي آيد.مثل آنروز/هر دويمان فهميديم كه .براي همين بود كه تا ثانيه
آخر ماندي و من چشمهايم را بسته بودم و توي دلم خدا خدا مي كردم كه مانده باشي؟
شايد اگر تعادل داشتم اين نبود.ولي آن وقت از تند تند حرف زدن و ادا و اصول خبري نبود.پس انتخاب كن:
خنده/گريه/شكلك/حرف يا نه تعادل بدون نسيم خل/بدون حسادت/دوراهي گنده و صاحب آن وبلاگ كه ...
كمي دورتر از من است. اصلن ديگر تو چه مي فهمي كه اولين برف يني چه؟اولين برف يني پياده همه ي اين شهر بي در و
پيكر را گز كردن/يني ساندويچ يك و تو كه يك بودي فقط نمي دانم چرا با من جمع نشدي؟خوب مي داني من فقط اهل شعار دادنم.
هر روز به "گ" مي گويم زنده گي بدون ديگري را عشق است.نصيحتش مي كنم كه مثل من باشد:
اشك اشك اشك براي اينكه خالي ام.كه مدام اين خالي را آن زير ميرها قايم مي كنم.و دروغ مي گويم به تو وقتي مي پرسي اگر
sms نيامد دوباره يك مي روم يا نه؟و مي گويم آره/چون وقتي بغض كرده اي آره گفتن راحت تر است.
چشمهايم را مي بندم و دعا مي كنم اولين برف را يادت باشد.كه مرضيه زنگ بزند.كه من به هر سوال تو هر شب دل
مي بندم و صبح سفيدي برف چشمم را مي زند.

Thursday, December 07, 2006

پاهامو دراز مي كنم و آرزو مي كنم كه برن توي زمين و
ريشه بشن/بعد اولين كاغذي كه گيرم مي اد رو پهن مي كنم
روي ريشه هاي قهوه ايم و مي نويسم كه دلم برات تنگ شده/آنقدر صادقانه اينو مي نويسم كه يه قطره اشك كوفتي از يه دونه چشم كه ديگه به هيچ دردي جز زار زدن نمي خوره همين جوري قل مي خوره و مي افته روي گردنم بعد سر مي خوره و مي رسه به اون ريشه هاي كوفتي و اونارو حسابي سيراب مي كنه ريشه ها خم مي شن و ميرن توي زمين و من ميشم درخت.ببينم دلت واسه من تنگ نمي شه؟مگه تو دل داري؟چه سوال احمقانه اي!من انقدر احمقم كه نمي دونم هفت ضرب در هشت چند مي شه؟!اون قدر احمقم كه نمي دونم دو خط موازي يه جايي تو بي نهايت مي چسبن به هم و مي شه نقطه.اون قدر احمقم كه فكر مي كنم تو هم مثل من كنار تلفن زانوهاتو بغل كردي و رفتي اون دنيا! مي بيني!
منو بايد ببرن اكابر اون جلوهاي كلاس روي صندلي هاي چوبي با چسب به زمين بچسبونن و ارزو كنن بالاخره جمع و تفريق ياد بگيرم.بعدشم لابد بعد از كلي خيره شدن با چشم هاي چپ به تخته سياه و خوندن اون دوتا كلمه حرف حساب روي دفتر بنويسم:كسي دلش واسه تو تنگ نمي شه!برو اون حال و هواي چرند جلوي تلفن رو واسه فيلم هاي هندي بنويس.چون آنقدر خري كه فكر مي كني لغت دلتنگي توي لغتنامه ي هر بني بشري پيدا مي شه.اون وقت حسابي از زمين و زمان مي خوري وقتي پس گردنت از بس درد كشيد پوستش عينهو پوست دل آدما كلفت شد اون وقته كه مي توني سرتو بلند كني و بگي مي شه 5دقيقه به حرفاي من گوش كني؟مي شه 5دقيقه اون زهرماري/دل كوچولوي قلوه سنگي رو بچلوني شايد چند سانتي متري واسه من تنگ بشه؟پس چرا زنگ نمي زني؟پس چرا انگشتاتو روي شماره گير نمي لغزوني /ببينم تو دلت واسه من تنگ نمي شه؟چيه؟مي خندي؟نكنه تو هم فكر مي كني من آدم بشو نيستم؟!
ش.ن

Wednesday, December 06, 2006

قرار بود يه جور ديگه بشه كه نشد/فعلن به اين عادت نكنين تا درست بشه/به اون عادت كنين/خوب؟
سلام:)