هنوز ته مانده هايي از خاطره هاي خوب سالهاي قبل توي سرم/زير زبانم هست.به خدا راست مي گويم.بوي خنكي/مزه خنكي مي دهند.همه چيز تويشان هست.مثلن اولين باري كه يو آر بيوتيفول را شنيدم حالم خوب بود.توي ماشين همكلاسيم/زير پل صدر/و آن ترافيك عظم.دي ماه بود... يا اولين باري كه "دنيا ديگه مث تو نداره" را شنيدم آخراي اسفند ماه بود.بوي عيد/خوبي/خنكي هوا همه چيز با هم و درختهاي وليعصر و شلوغي سر پل/براي همين است كه هر وقت به گوشم مي خورند تنم مور مور مي شود.مثل امروز/يك جور خوبي پيچيد توي هوا.استرسهايم كم شد/ و نا خوداگاه لبخند زدم.از همان هايي كه توي عكسم هست.يك جور رضايت و اميد توي هوا بود...مي گويم بود چون زود ته كشيد/همه اينها را توي توي مطب دكتر مي نويسم و مي ترسم.از درد/سفيدي چشمهايي كه سياه و زرد شده اند/غده/پرتو/پرتوهايي كه گرما ندارند/ و من مي ترسم.مدام خودم را توي صندلي جمع مي كنم و نمي توانم نفس بكشم.مي ترسم از اين ذره هاي غريبي كه توي هوا موج مي زند...
Wednesday, January 31, 2007
Tuesday, January 30, 2007
جرات نمي كنم كه زياد به دلم وعده بدهم.هيچ چيز نمي گويم و حتي خيلي كم نگاهش مي كنم-خودش مي داند؟-تا بلكه خود را از يك سرخوردگي عميق حفظ كنم. و نمي دانم بايد چه كار كنم.فقط اميدوارم آنقدر با ذكاوت باشد كه بداند با خودش هستم.تا مراقب باشد.اين كه قابليت داشته باشي تا بزني حس خوبي بهت مي دهد."م2" مي گويد كه من دارم ولي خودم نمي دانستم.خوشحال مي شوم اما مي ترسم كه اشتباه كرده باشم."م1" ديگر حالش بهم مي خورد كه انقدر اسمش را مي آورم-حالا فقط "م1" است كه مي داند چه كسي را مي گويم.هيچ كس نمي داند كه چقدر اين موقعيت ها براي من بيش از حد وسوسه انگيزند.مثل بوي شكلات كشي هايي كه در پنج سالگي خوردم.مثل بوهاي عجيب و غريبي كه از فكر ديدنش توي سرم/اتاقم/دفترم مي شنوم.
Saturday, January 27, 2007
براي مريم
باور كن سهم من و تو اين نيست كه هر وقت هر كره خري دلش خواست بيايد بعد هر وقتم دلش خواست برود.مي داني تقصير ما نيست كه چهار سال مي گذرد بعد به اندازه ش
پوستمان كلفت نمي شود اگر هم بشود زيرش پر از عصب است.عصبهايي كه حتي با يك سوال مسخره هم بهم مي ريزند.تقصير ما نيست كه مدام همه به هم مي رينند بعد هم آخرين لحظه كه دارند راهشان را كج مي كنند همه چهار سال /پنج سال نه ده سال را مي كوبند توي صورت آدم.بيا فكر كنيم زياد بوديم.جلو بوديم.براي همين به "گ" "ا" "م" تو و خودم مي گويم تنهايي با استرسش مي ارزد به بودن يك جا كش كه هيچ وقت نمي فهمي از كجا؟براي چي؟/بازم مي گم سهم من وتو هيچ كدام اينها نيست حتي اگر بعد از ده سال باشد.تو فكر مي كني دارد مي گذرد و اين گذشتن ردش مانده.ميروي موهايت را رنگ مي كني يا من مي ترسم حتي اين پسر بچه دو ساله را بغل بگيرم.اتفاقن اين چند روز مدام به اين "رابطه" فكر مي كنم/اتفاق عجيبي است/تنها چيزي است كه يكهو از روي معده_الكي هايش) از هيچ مي آيند.بعد شبيه يك دايره مي شود كه هر لحظه به محيطش اضافه مي شود.من دلم را به اين محيط كه فقط يك مشت ك...كش به قطرش اضافه مي كنند خوش نمي كنم.نه مي توانم بيرون بمانم نه داخلش...باور كن چيز غريبي است وقتي هم كه يكي كم مي شود اثرش را فقط تو كه بغل دستي اش بودي مي فهمي/بعد آنهايي كه اضافه مي شوند مي گويند كه چقدر خالي كنارت توي ذوق مي زد.از بس كه چشمهات را مي گرداندي.براي همين مي گويم خوب است بسته باشد و حق خودمان ندانيمش.
Wednesday, January 24, 2007
Saturday, January 20, 2007
قرار نيست كه آدمها همه از هم خوششان بيايد كه.ده روز است انگاري قطع شده م از اين پروانه.خوب احتياج به يك دوست خوب دارد.كسي كه خوب مي داند.من هم شايد بدانم ولي نمي توانم.دوست دارم كه باشم ولي حقش بيشتر از من است.ساناز مي گويد خاك تو سرت با اين اعتماد به نفست.اما به نظر من ربطي به هم ندارد.من خيلي فيلمها را نديده م.و اصلن نمي توانم به خوبي اين روبرويي ها بنويسم.حتي يك كلمه م هم مثل شما روبرويي ها نمي شود.بعضي وقتها از اينكه توانسته م ببينمتان/صدايتان را بشنوم احساس غرور مي كنم.جدي مي گم ها!شما ها خيلي خوبين.ولي پروانه!چون فهميدم حوصله ت را سر مي برم بي خيال شدم.خيلي بده كه فكر كني كمي.شايد دو سال ديگه منم بتونم خوب حرف بزنم.و براي خودم يك جور شيوه خاص داشته باشم.آدم بايد از مصاحبت با طرفش لذت ببردآدم بايد براي طرفش فايده داشته باشد_من هم كه هنوز برنامه كودك مي بينم و دمرو
كتاب مي خوانم و خوب هم نمي نويسم_در نتيجه اينجوري بهتره كه ساكت باشم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چقدر بد! هر چه فكر مي كنم كه چرا آدم موثري نيستم نمي فهمم.مي دانم ها.ولي قانع نمي شوم.مثلن من اهل فداكاريهاي قلنبه م. و كارهاي كوچك بلد نيستم.نمي دانم كي به من احتياج دارند/اصلن مگه به من احتياج هم دارند؟دلم مي خواهد محبوب باشم.پررنگ باشم.به قول باباهه: تو با اين روحيه و منشت از اونايي مي شي كه مرده زنده بودنت فرقي نمي كنه.مثلن حالم خوب بودها.دوباره ريدم به اعصابم.به درك.حتي همان دو سه نفر هم خيلي برايشان فرقي نمي كند.خوب آدم چقدر سر خودش كلاه بگذارد؟دلم مي خواهد خوبي هايم ديده شوند.هر چه سعي مي كنم تاثير ندارد.به جهنم.من كه ازم گذشت اينام روش.اما هر چي فكر مي كنم مي بينم هميشه بيشتر از اوني كه بايد بودم.فقط يه كم خوش اقبالي بايد
چاشني ش مي شد كه نشده.من نه اسمم _م_است نه ساكتم-نه عجيب.من فقط مي خندم.ته مانده حالم خوب است....نسيم خانم تقصير خودت است.توقع ت زياد است.
پ.ن: چون تا چند روز قراره حالم خوب باشه اين رنگي بمونه/فرداي روز تولدم عوضش مي كنم/دو نقطه دي.
Friday, January 19, 2007
Tuesday, January 16, 2007
Sunday, January 14, 2007
I'll hold on to your heart.I wouldn't cry for anything
سلام.خوبي؟چه سوال مسخره اي.از مرده كه نمي پرسن خوبي؟.قرار نيست همه حرفها را اينجا زد.اما نمي شود بايد يكجوري ريختشان بيرون.نثل استفراغ.اما خوشبوتر.اي نظاره ي شگفت/اي نگاه ناگهان/اي هماره در نظر/اي هنوز بي نظير/.يادتان هست كه؟سه سال پيش توي ماشين.خيابان دامپزشكي/رفته بوديم از خانه همكلاسيم آزاده آرشيوم را بردارم.چه دروغي...بابا من به همان سادگي كه آن روز به تو دروغ گفتم چند روز پيش به يك نفر ديگر هم دروغ گفتم.آن هم توي ترمينال.ازادي/دامپزشكي/هاشمي/خيابانهاي خوبي نيستند.به ما چه؟كوچه هاي تنگ و تاريك.دخترهاي چادري.پسرهاي غيرتي.خودت گفتي:ببين! اينها به درد عاشق شدن مي خورند حيف كه...و نگذاشتي من دنباله حرفت را بگرم.محكم بود.كه بگويم كسي كه فكرش تو را مجبور كرده تا تهران بكوبي بيايي و با من اين چنين مهربان و محكم باشي خانه شان همين جاست.آنقدر خوب است كه من برايش مي ميرم.فقط عيبش به چشم شماها اين است كه بلد نيست لباسهايش را ست كند.كف خانه شان سيمان است لابد.پتوهاشان بو مي دهد/بوي تايت و شفيد كننده.روي ميز آشپزخانه شان گلدان پلاستيكي مي گذارند و حتمن توي يكي از اتاقهاشان از ان عكسهاي بيست سال پيش خميني چسبانده اند.آن شب جرات نكردم بگويم كه تو ماشين را سر كوچه آنها پارك كرده اي/من آرشيوم را از مامانش كه از من بدش مي امد گرفتم.و تو تعجب كردي از دوست مهربانم.ترسيدم چون نمي دانستم شما چه مي خواهي.مي بيني حالا نمي توانم تو خطابت كنم.اما توانستن آن عادت گند"پدر گفتن" سه تاي ديگر را از سرشان بندازم تا بشوي بابا.مهربان و دروغگو مثل من.به همين راحتي.مي خواهم الان با ابهت باشي نه مهربان مثل آن شب قبل از مردنت.كه نصيحت كردي به شيوه خودت:دختر !يا دوستش باش يا هيچي.بين دوست با شوهر فرق زياده.كج نرو.و من آنقدر به حرفهايت گوش دادم تا مرد.خشك شد.طلسم شد.من سه سال است نمي توانم ببينمت تا بهت بگويم كه عاقل شدم و گند زدم.و ديگر مثل آن شب نيستم كه بعد از يك ماه آمدم خانه/نشستي لبه تخت و گفتي تمامش كن.يا خوب باش و دوست يا برگرد.و من هيچ كدام نبودم.اين چند روز بارها خواستم بيايم.از كوير سوت و كور تا مرا صدا زدي/ديدمت ولي چه دور/ديدمت ولي چه دير/خسته ام از اين كوير/اين كوير كور و پير/اين هبوط بي دليل/اين سقوط ناگزير.به خدا...مثل تو.به همان خستگي شب قبل از مرگ.مثل آدمهاي نفس بريده كه ديگر براي زندگي كم اورده اند.و ديگر چيزي در آستين ندارند تا برايمان رو كنند.اي تويي در ان طرف پشت ميله ها رها/اين منم در اين طرف پشت ميله ها اسير/دست خسته ي مرا مثل كودكي بگير/با خودت مرا ببر/خسته ام از اين كوير...فقط يك معجزه كافي است تا ناگهان آدم دستش را كه روي ان سنگ سرد و خيس مي گذارد فرو برود/آن طرف واقعيت دروغ/نمي دانم ان طرف هوا/خاك/حال/آينده و من برگردم به گذشته و با هم برويم عروسك بخريم و تو اسمش را بگذاري سارا.بابا من دروغ گفتم.همه چي رو.و دوباره آنروز بين آنهمه دود و ماشين و بليط ساعت پنج ذروغ گفتم.خانه همكلاسيم آزادي نبود.همه ان سال دروغ گفتم كه از اصفهان و ميدان امامش بدم مي آيد.توي دلم داشتم مي گفتم آن پسري كه سر بن بستشان ايستادي يكروز قبل از كنكور امد/همه اصفهان و قطارش/سي وسه پل و قليانش/اردويش را با دانشگاه و درختهايش را/كه حالا من همه شان را مي شناسم/دختر را/كه عجيب بود و ساكت را بي هوا ريخت روي دامنم. و من يك سال تمام نقشه هايت براي اصفهان رفتن را پوچ كردم.بقيه ش را يادم نيست.فحش بدهم؟به خودم؟به او؟يا به انهايي كه اين را مي خوانند و همه چيز را اشتباه فرض مي كنند و يادشان مي رود من فقط مي خواستم براي پدرم/بابام/كسي با من فقط يكبار بادكنك بازي كرد نامه بنويسم.يادشان مي رود كه مي خواستم براي كسي نامه بنويسم كه فقط يكبار مرا روي شانه هايش گرفت و برايم شعر خواند و آن بالا دست هيچ كس حتي ان دوتا برادر لندهور هم به من نرسيد.من دروغ گفتم.ببخشيد.آزاده اينا خونشون آزادي نبود فقط اسمش آزاده بود...
Monday, January 08, 2007
بالاخره امروز صبح تونستم از رختخواب بيرون بيام.
از بعد از نيمه شب پنج شنبه 14 دي ماه تا خود امروز
صبح از يه استرس و اضطراب بيخودي دارم به خودم
مي پيچم.مثل فلج ها فقط مي تونستم بخوابم.جز روز
جمعه براي يك ساعت و شنبه براي دو ساعت تونستم
برم بيرون از خونه/بقيه روزا و ساعتا تو تخت خوابيدم
يا نشستم و هيچ كاري نكردم.
قرار بود به يك نفر زنگ بزنم و تشكر كنم از بابت
لطفش/قرار بود زنگ بزنم از دل يه نفر يه ناراحتيه
كوچولو رو دربيارم/و خيلي كاراي ديگه تا الان موفق
نشدم انجامشون بدم.
نمي دونم چرا و از كجا اومد.من اصولن استرسي هستم
ولي نه اينقدر!حتي از پنج شنبه ناهار كه آرامش
داشت نتونستم آروم بشم/هر دونه چيپس مثل آهن
داغ بود كه پايين مي رفت/جمعه/شنبه/....هم
همينجور.فكر مي كنم براي كم شدن تپش قلبم و استرس
هفت تا ايندرال خوردم/انقدر زياد بود كه نزديك بود
از شدت رقيق شدن خونم پس بيفتم.و 12تايي آسپرين و
3 4 تايي مفناميك اسيد براي كم شدن درد ولي چه دردي؟
نمي دونم...حتي گوش دادن به آهنگاي دامبولي هم كاري نكرد
از گوگوش و قميشي و عليزاده و ناظري هم كاري برنيومد:(
همه ي اتفاقاي بد ميان جلو چشمم رژه ميرن و من ميترسم
بعد گريه مي كنم و جيغ مي زنم.هرچقدر مامانه
مي پرسه چته؟جيغ ميكشم/نميدونم چراااااااااااااااااااا؟
از بعد از نيمه شب پنج شنبه 14 دي ماه تا خود امروز
صبح از يه استرس و اضطراب بيخودي دارم به خودم
مي پيچم.مثل فلج ها فقط مي تونستم بخوابم.جز روز
جمعه براي يك ساعت و شنبه براي دو ساعت تونستم
برم بيرون از خونه/بقيه روزا و ساعتا تو تخت خوابيدم
يا نشستم و هيچ كاري نكردم.
قرار بود به يك نفر زنگ بزنم و تشكر كنم از بابت
لطفش/قرار بود زنگ بزنم از دل يه نفر يه ناراحتيه
كوچولو رو دربيارم/و خيلي كاراي ديگه تا الان موفق
نشدم انجامشون بدم.
نمي دونم چرا و از كجا اومد.من اصولن استرسي هستم
ولي نه اينقدر!حتي از پنج شنبه ناهار كه آرامش
داشت نتونستم آروم بشم/هر دونه چيپس مثل آهن
داغ بود كه پايين مي رفت/جمعه/شنبه/....هم
همينجور.فكر مي كنم براي كم شدن تپش قلبم و استرس
هفت تا ايندرال خوردم/انقدر زياد بود كه نزديك بود
از شدت رقيق شدن خونم پس بيفتم.و 12تايي آسپرين و
3 4 تايي مفناميك اسيد براي كم شدن درد ولي چه دردي؟
نمي دونم...حتي گوش دادن به آهنگاي دامبولي هم كاري نكرد
از گوگوش و قميشي و عليزاده و ناظري هم كاري برنيومد:(
همه ي اتفاقاي بد ميان جلو چشمم رژه ميرن و من ميترسم
بعد گريه مي كنم و جيغ مي زنم.هرچقدر مامانه
مي پرسه چته؟جيغ ميكشم/نميدونم چراااااااااااااااااااا؟
فكر ميكنم لوك خوش شانس بتونه موثر باشه ولي نيست.
شايد اگه يه نفر زنگ مي زد حالمو مي پرسيد خوب مي شدم/
ولي كسي زنگ نزد/فكر مي كنم دارم مي ميرم/يه جورايي نزديكه
هر چي به خدا التماس مي كنم كاري نمي كنه...ياد يه تيكه از
پدرو پارامو افتادم.وقتي ميگل مرد پدر براش درخواست
آمرزش نكرد/ولي تو خلوتش به اين فكر كرد كه چه فايده داره؟
تعداد آدمايي كه واسه آمرزشش دعا مي كنن خيلي بيشترن/پس
بخشيده مي شه/
حالا هم هر چي من بگم خدا منو بميران كاري نميكنه چون يه نفرم/
ولي اگه همه شما با هم دعا كنين يه چيزي مي شه...پس همه با هم
بگين كه من بميرم...اينجوري همه چي خوب مي شه/
يه راهكار بدين خواهشن...
يه راهكار بدين خواهشن...
Tuesday, January 02, 2007
اعتراف?يا هر چيز ديگه
سال اول دانشگاه كه بودم مي خواستم ازدواج كنم.خيلي دلم مي خواست/شايد چون بهترين انتخابم بود.و هست.نشد يني نمي شد/فكر مي كردن كله شقيم ولي نبوديم/انقدر نشد تا شديم.يني نفهميديم چه جوري مي شه همه رو راضي كرد/انقدر به مطمئن ترين انتخابم شك كردم تا رفت.
گذشته/به قول گلي ترقي:دلتنگي براي گذشته مثل عشقبازي با زني مرده ست./ديگه جزيي گذشته شده/انقدر زود تبديل به يه خاطره و حسرت شد كه نفهميديم اين چار سال چطور گذشت.شايد من نتونستم اولويت هامو تشخيص بدم/مي خواستم برم و يه كسي بشم/مي خواستم همه چيز داشته باشم بعد برگردم.اما بازم به قول ترقي:نمي دونستم عشق منتظر آدماي جاه طلب و مغرور نمي مونه.خوب نموند ديگه.
نمي دونم يه جور حس از دست دادن دارم/خيلي وقتا يني هميشه تونست جاي خيلي ها رو حتي خودمو واسم پر كنه من اما نه...از آدم پارانوييدي مث من كاري برنمياد.مرداد ماه انگار همين ديروز بود كه مي گفت نرو/بمون.ولي من خودخواهي كردم.يني...يني هيچي/يني بي خيال.
پ.ن1:اصلن مي گم اين وبلاگ به چه دردي مي خوره وقتي نمي شه توش گريه ت رو نشون بدي؟يا بگي انقدر اشك هست كه هيچ جا رو نمي بيني!!!نمي شه صفحه مانيتور رو پاره كرد...
پ.ن2:مي دونم خسته كننده ست بياييد مدام حديث نفس يكي ديگه رو بخونين.اما اين واسه من بهترين راه واسه خلاص شدن از احساساي خرابه...
گذشته/به قول گلي ترقي:دلتنگي براي گذشته مثل عشقبازي با زني مرده ست./ديگه جزيي گذشته شده/انقدر زود تبديل به يه خاطره و حسرت شد كه نفهميديم اين چار سال چطور گذشت.شايد من نتونستم اولويت هامو تشخيص بدم/مي خواستم برم و يه كسي بشم/مي خواستم همه چيز داشته باشم بعد برگردم.اما بازم به قول ترقي:نمي دونستم عشق منتظر آدماي جاه طلب و مغرور نمي مونه.خوب نموند ديگه.
نمي دونم يه جور حس از دست دادن دارم/خيلي وقتا يني هميشه تونست جاي خيلي ها رو حتي خودمو واسم پر كنه من اما نه...از آدم پارانوييدي مث من كاري برنمياد.مرداد ماه انگار همين ديروز بود كه مي گفت نرو/بمون.ولي من خودخواهي كردم.يني...يني هيچي/يني بي خيال.
پ.ن1:اصلن مي گم اين وبلاگ به چه دردي مي خوره وقتي نمي شه توش گريه ت رو نشون بدي؟يا بگي انقدر اشك هست كه هيچ جا رو نمي بيني!!!نمي شه صفحه مانيتور رو پاره كرد...
پ.ن2:مي دونم خسته كننده ست بياييد مدام حديث نفس يكي ديگه رو بخونين.اما اين واسه من بهترين راه واسه خلاص شدن از احساساي خرابه...
خوب دلم تنگ شده/نمي تونم تحمل كنم...هيچ خبري ندارم و همين ندونستنه عذاب مي ده ديگه...
Subscribe to:
Posts (Atom)

