Tuesday, February 27, 2007

Image and video hosting by TinyPic
ای کاش که دست تو پذیرش نبود
نوازش نبود
بخشش نبود
که این همه چیزی بودنی حسرت است
باز آمدن همه بینایی است
به هنگامی که آفتاب سفر را جاودانه
بار بسته است
و دیری نخواهد گذشت که چشم انداز
خاطره ای خواهد شد
و حسرتی و دریغی
که در این قفس جانوری هست
از نوازش دستانت برانگیخته...
بامداد
بازهم
مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست/مرا دیگر هوای سفری به سر نیست
بامداد

Sunday, February 25, 2007

خودكار استدلر آبي دارد ته مي كشد جوهرش ولي از رو نمي روم.و حتي دخترم هم بدجور نگاهم مي كند.دخترم اسم ندارد.مثل همه چيزهايي كه دوستشان داشته م و نتوانسته ام اسمي برايشان انتخاب كنم.اما دامنش صورتي است و موهايش قهوه يي.رنگ موهاي خودم.براي همين شباهت كوچك مي گويم دخترم است."ر" برايش اسم گذاشته بود اما يادم نيست./فروردين زشت هم دارد نزديك مي شود و دلم مي خواهد يادآوري كنم كه مادرعزيز قول داده بودي بعد از سه سال شريني بپزي ولي انگار در يادش نيست.حتي خبري از تميزكاريهاي هر ساله هم نيست.هر روز موقع ناهار خاطره يي تعريف مي كند تا از ياد نبريم.مي خواهم معامله يي كنم.اگر شريني بپزد_از همان نان پنجره يي هاي بزرگ توي سيني نقره اي اصفهان_من هم امسال جمعه آخر سال همراهش مي روم.آخر اين شريني ها معجزه مي كنند.البته نمي دانم معجزه فقط مخصوص پيامبران است يا شامل حال ما هم مي شود؟مهم نيست.قرار است مثل سه سال پيش كنار استخر پر از اردك و مرغابي و چراغاني هاي شب عيد/ظرف سفيد را رو كنم و بگويم اينها هم سهم شماست!

Saturday, February 24, 2007

خوب نمي دانم چگونه آن را براي شما توضيح دهم.مي گويند از نابهنجاريها و لغزشها حرف مي زنند.براي نمونه يكي از آنها درباره ي مردي حرف مي زد كه زندگي اش را در روياي سفري مي گذراند و سرانجام روزي كه موفق شد به آن سفر برود ديگر دل و دماغ سفر رفتن نداشت.
آنتونيو تابوكي/شبانه هندي
كمي شبيه اين روزها...

Friday, February 23, 2007

Image and video hosting by TinyPic
هيس
هيس
آروم تر...دارم خوابشو مي بينم.

Thursday, February 22, 2007

غلط بكنه از اين به بعد كسي بياد و بشينه روبروت/صاف تو چشمات زل بزنه از گذشته ش بگه.
عشقاتو واسه خودت نگهدار.منم داشتم و دارم.مي خواي از سير تا پيازشو بگم؟دوست داري بشنوي؟...همينجور راه بره كنارت/هوا هم خوب/داري درباره "دگرگوني" حرف مي زني يهو ياد خودش مي افته.مي ره تو هواي 20 سالگيش.يا نه.مي اد روبروت مي شينه همينجور كه داره كيكشو تيكه مي كنه/صاف تو چشمات خيره مي شه.مي گه شبيه تو بود!.تو اتاق نيمه روشن پشت بهش.رو به ديوار تو تخت خوابيدي.داره از پنجره به باروني كه كوچه رو خيس كرده نگاه مي كنه.ياد اولين باري كه تو دانشگاه بهش گفته مي افته.همونطور كه دراز كشيدي چشماتو رو هم مي ذاري تا ديگه هيچي نشنوي...آره نمي خواي بشنوي.چون بچه شدي.بودي.از الان بگو.از همين دو ثانيه پيش که ديدمت.نمي خوام ديوونه بازي دربيارم.مي توني اينو بفهمي؟.يا نه..دوباره بايد بيام سرتو باز كنم/دلتو بشكافم/فكراتو غربال كنم تا ببينم آخرش من مي مونم يا اون؟.خسته شدم منم.با خودم قرار گذاشتم با هيچ کس ديگه هيچ حرفي نزنم.همينايي كه اينجا دربارش گفتم بسه.بيشتر دونستن هيچ فايده اي به حال هردومون نداره.تو هم هرچي داري واسه خودت نگهدار.محاكمه شون يا تحسينشون كنيم فايده اي نداره جز اينكه من خر دوباره بي اعتماد مي شم.مي ترسم.عقب مي كشم.بديش اينه كه نمي تونم عقب گرد كنم.همين طور تا دنيا دنيا ست چشمم بهته.اين جاده آخر نداره.توش به هر كي مي رسي يه نمه ديوونه ست.مث خودت.مث من.مث همه.ولي ديوونه بازي درنيار.من صداقت نمي خوام.دروغگو باشي بهتر از اينه كه با حرفات تا ته گذشته ت رو_كه خصوصيه/شخصيه/مال مال خودته_بخونم.بعدم بگم تو رو بخير/ما رو به سلامت.من هنوز از اصفهان و قطارش مي ترسم.شيراز كه پريد.بيا بريم اصفهان.

Tuesday, February 20, 2007

Image and video hosting by TinyPic
اشتباه بود.نويد نوشته:هميشه كسي هست كه انتهاي سكوت را...نمي توانم بقيه ش را بنويسم چون در قطعيتش شك دارم.شايد بي حد شده م.در همه چيز.حتي اين آهنگي كه مدام ريپيت مي شود.با صداي بلند.انقدر كه از ديشب تا همين يك ساعت پيش همسايه ها اعتراضشان را اعلام كردند.اما آنقدر نفهم هستند كه از قيافه م نمي فهمند كه تبديل به دو بعد شده م.تخت و خالي.ناخنهايم را مدام نگاه مي كنم و بيشتر از همه آن سبابه ي براق را.پس بيخود اميدوار نباشيد.منتظر تماسم نباشيد و تماستان نيستم.درجه ي تبم آنقدر بالا نيست كه اين چيزي كه مي گويند دل را ببينم..اينجا يك نفرهست كه همه چيز را بي دقت مي خواند به جز اينجا را.بله.با شما هستم.اگر مي خندم/اگر صدايم نمي رسد از همان احتياط است.آخر من هميشه جلوي خودم در مي آيم.حالا هم قصد جانم را كرده ام.با چشمها و زبانم كه كوتاه نمي آيند.البته باز هم ناراحت نباشيد.چون ته ته ته وجود; چيزي مي گويد تا فردا.اما باز هم شاد نباشيد چون همگي يكسانيم و حتي اگر بگويند تا الان;من مي گويم فقط همين امشب/بعد از آن ديگر صدايي تكان نمي خورد..پس با اين برفي كه مي بارد حتمي قطع مي شوند.دستهايم را مي گويم.ديگر نمي خواهمشان.زياد شده بودند.گرم شده ند.نذرشان مي كنم.براي فردا.تا...
+يكي به من بگه همه همينقدر ساده و عجيب...؟
Image and video hosting by TinyPic
همه تان و همه چيز.
حالم را بهم مي زنند.
تكرار.تكرار.تكرار.
خر بودم.نفهميدم.
منتظر...

Sunday, February 18, 2007

Image and video hosting by TinyPic


خيلي وقت بود مي خواستم يك چيزي بنويسم درباره حالم كه سرمه اي شده است.نه! سورمه يي.رنگ آن كلمه سه حرفي كه وقتي بر وزن فاعل مي نشيند دنيايي آبي مي شود.دلم مي خواهد از اين انرژي سورمه يي بنويسم.حتي چشمهايم هم رنگي شده ند.همه فهميده ند.گيجم.الكي مي خندم ولي اميدي به اينكه آقاي سورمه يي راه بگيرد ندارم.مريم هم دپ زده است و هردومان بعد از آن همه خنديدن يكهو دلمان جمع مي شود.او را مطمئن نيستم اما يقين كرده م كه برگشتنمان اشتباه نبود.خوش به حال مريم وبلاگ ندارد ديگر تا هي به قول خودش بيايد بنويسد يا خودسانسوري كند.به خودم گفته بودم كه حرفي نزنم تا محتاط بودنم به فاك برود ولي انگار فهميد.بلاهت است كه آدمي با اين ذكاوت را خر فرض كني.نمي توانم كار كنم و پشت هم گاف مي دهم.همه چيز رنگ كاپشنم شده است.همه مي دانند.از خيل عاشقانه هايي كه از حفظ روي ان كاغذ آبي نوشته بودم و فراموش كردم جمعش كنم.حالا كه برگشته م مرتب شده ند و نگاه همه يك جوري پر از گله و شكايت است اما دهانشان بسته است.دوست دارم بيدار باشم و هر چيزي كه اين چند وقت گذشته است را از اول تا آخر مرور مي كنم و هر بار يك حرف جديد كه نديده گرفته بودمش خودش را به رخم مي كشد.قلبم مي زند و توي دهانم مزه شوري مي آيد مثل مزه كف دستم موقع ليس زدن جوهر اسمش.مرضيه گونه م را مي بوسد و خوشحال است كه حالم اينطور خووووب است.اما دوباره مي ترسم كه نكند همه چيز روال عادي ش را مي رود ولي من دچار توهم سورمه يي شده م و همه چيز را پر نشانه و استعاري مي بينم.و از آخرش كه شايد اشتباه كرده باشم به وحشت مي افتم.خيلي چيزها مي خواهم بگويم اما مي دانم دهانم را باز كنم(مثل امروز كه نزديك بود)همه چيز رو مي شود_اگر تا الان نشده باشد_دلم مي خواهد اسم كوچكم را بشنوم.و سرم از خوشي گيج برود.دلم مي خواهد بي پروا محبت كنم.دلم مي خواهد باشم/بمانم اما همه چيز انگار دارد به سمت يكطرفه شدن مي رود.شايد باز هم دارم اشتباه مي كنم.فقط يك چيز را مي دانم اينكه اگر دوباره موهايم كوتاه كوتاه شده/اگر بدون ترس از قضاوتش مي خندم/شيطنت مي كنم/و سرزنده شده م همه از اين سورمه يي است كه روي همه چيز افتاده.و يك چيز ديگر يادم نيست چطور حرف مي زدم/يني بايد چه كار كنم.مي دانم بايد صبر كرد و سكوت.اما اينجا تا آخر آخرش بوي آب آلبالو مي دهد آقا.

Tuesday, February 13, 2007

Image and video hosting by TinyPic
تب داشتم/زياد/هذيانهايم را مي ديدم/نمي گفتم.
سيال بودم/نيمي از تنم آب شده بود به رنگ خوووون.
چشمهايم پر از خون بود/رنگ آن صفحه قرمز با نوشته هاي سياه.
به خدا همان صفحه ي مهر ماه بود/ميان صفحه هاي وبلاگ غلت مي خوردم.
ميان خون و صدا/صداي خودم بود كه كمك مي خواستم.
نيمه راست تنم غرق مي شد و با يك دست پتو را كنارزدم.
بيدار كه شدم سردم بود اما يقين داشتم كه ديشبش دهانم پراز خون بود
كشتي تا نيمه هاي اتاق آمده بود.ناخدا بادبانها را روي سر من كشيدو با آن چشمهاي وغ زده و ريش تنك مي خنديد.
اما صداي ناله هايم را كسي نمي شنيد.فقط اين صدا بود:
چه ميهمانان بي دردسريند مردگان/نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند /نه به حرفي دلي را آلوده/تنها به شمعي قانعند و اندكي سكوت....

Sunday, February 11, 2007

Image and video hosting by TinyPic

"هر دوشون همه چيز رو تبديل به حادثه مي كردن.دختره اين طور دوست داشت.يك خريد معمولي از خواربار فروشي براشون پر از حادثه بود.اونا هميشه به چيزهاي احمقانه مي

خنديدن.مرد دوست داشت دختر رو به خنده بندازه.اونا به هيچ چيز ديگه يي زياد توجه نمي كردن.چون تنها چيزي كه ميخواستن اين بود كه با هم باشن.اونا هميشه با هم بودن."
پاريس تگزاس, ويم وندرس

Saturday, February 10, 2007

نمي دونم اين چه بازيه كه دنيا داره...هرچقدر به يه چيزي حساس تر مي شيم بيشتر مي بينيمش.نشونه هاش هم بيشتر مي شه.خوب چون حساس شديم دقتمون هم بيشتر مي شه...تصادفه!اتفاقن بايد بگم اصلن تصادفي نيست......اين دنيا به نظرم خيلي شعورمند(لغت بهتري به ذهنم نرسيد) رفتار مي كند.هرچقدر حساستر مي شويم(به اسمي/مكاني..)آن را بيشتر جلوي چشمت مي آورد.صبح خوشحال از خانه بيرون مي زنم.توي راه چشمم به هزار مورد كه قبلن ها آزاردهنده بود مي افتد.اما انقدر پرانرژي م كه دوام مي آوروم.زود مي رسم و بايد منتظر بمانم.توي اتاق پسربچه و مادرش هم منتظرند.ميكروفن اسباب بازيي توي دستش گرفته.بلد نيست روشنش كند.بهش ياد مي دهم كه چطور باهاش بازي كند و شعرهايش را بخواند.از اتاق كه بيرون مي آيم نگاهم مي كند.مي پرسم : اسمت چيه تپل؟ميكروفونش را مي گيرد جلوي دهانش و مي گويد:رضا رضا رضا رضا رضا رضا....سرم مي چرخد.براي همين مي گويم تصادف نيست.دنيا چشم ديدن خوشي هاي آدم را ندارد.
ديگه از "ر" گفتن يا نوشتن خلاص شدم+.

Friday, February 09, 2007

روزي روزگاري سلطاني ضيافتي ترتيب داد که همه‌ي شاه‌زاده خانم‌هاي قلمروش در آن بودند. يکي از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را ديد که قشنگ‌ترين دختر آن سرزمين بود و عاشق‌اش شد. اما يک سرباز بي‌چاره در مقابل دختر سلطان چه کاري از دست‌اش بر مي‌آمد؟ يک روز ترتيبي داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که نمي‌تونه بدون اون زندگي کنه. شاه‌زاده خانم که تحت تاثير عمق احساسش قرار گرفته بود به سرباز گفت: "اگه بتوني صد شبانه روز زير ايوون اتاق من منتظر بموني، بعدش مال تو مي‌شم." و سرباز به آن‌جا رفت و ايستاد! يک روز، دو روز، ده روز، بيست روز... هر شب شاه‌زاده خانم از پنجره اونو مي‌ديد اما سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد. بارون باريد، باد اومد، برف باريد، اما اون جم نخورد. پرنده‌ها روي سر و کله‌اش خراب‌کاري مي‌کردن و زنبورها نيش‌اش مي‌زدن! بعد از نود شب، اون لاغر و رنگ پريده شده بود؛ از درد اشک مي‌ريخت، اما نمي‌تونست اونا رو پس بزنه. حتي ديگه ناي اينو نداشت که بخوابه. شاه‌زاده خانم هم‌چنان اونو تماشا مي‌کرد... و درست در شب نود ونه‌ام، سرباز از جاش بلند شد، صندلي‌شو برداشت و از اون‌جا رفت!
سينما پاراديزو/آلفردو

Thursday, February 08, 2007

به ترتيب زماني مي گم كه عذاب وجدان نگيرم.از اولش با مريم شروع شد و نسيم و يه خروار شادي با مورد كه
همه ي روزتو روشن مي كنه با اينكه هوا تاريك بود.بعد هم كه بغلت مي كنم و تازه راني موز و پچ پچ شروع
مي شود و اين پياده روي عزيزم كه هر كجا و كنار هر كس كه باشي روزت را روشن مي كند با اينكه هوا تاريك تر شده بود.
مي رسم به در اصلي خدا خدا مي كنم حدسم درست باشد چون آن وقت شادي ام تمام و كمال مي شود.اين همه فيلم عزيز نديده و آينه اي كه
نمي دانم چرا برعكس همه ي آينه هاي قبلي در آن زيبا مي بينم خودم را و شفاف تر از همه آينه هاست و روزم را روشن مي كند با اينكه هوا تاريك تاريك شده است.
رنگ صورتي سياه مي شود اما هنوز شادي ش زير زبانم هست.اگر مرضيه تو نبودي آن روز توي دانشگاه من مي مردم.حرف كه مي زني/وقتي مي فهمي آدم را /روز آدم روشن مي شود با اينكه آسمان پر از ابر سياه است.
گل سرخ و سفيد و ارغووني!
منو همرات ببر گر مي تووني.
منو همرات ببر منزل به منزل
كه شايد در سفر چندي بموني!
به قول ر.م(جاسم) آدم نبايد همه چيز را بگويد.اما وقتي شب آدم همينجور با خودي روشن است خواندن اين شعرها وقتي عطر زن توي اتاق مي پيچد خودت را هم روشن مي كند.
صبح ها هم خود به خود روشن اند.بايد از ليلا و آنتونيا هم ممنون بود به خاطر اعتمادشان و لطفشان.و همه ي آن بچه هايي كه با موهاي سياه و چشم هاي آبي و بونجورنو گفتنشان
آدم را روشن مي كنند.بعد تو مي رسي مريم.اين باران چه چيز خوبي است.دالون با صداي زشت من كه انگليسي را با لهجه ايتاليايي مي خوانم.و خنديدنت كه همه ي خوبيهاست.
و آن كوچه قشنگ و خانه هايش و تو كه تنها كسي هستي كه رك مي گويم دلم مرد مي خواهد اما مي ترسم.و تو مي داني از چه.و "ر" را نفرين مي كنم.نفرين نمي كنم كه بعدي برسرش بياورد همه آن دردها را.مي گويم پشيمان شود و نتواند برگردد.با بستني ي يخ زده و اب دماغي كه از سرما و گريه راه افتاده.جدا كه مي شوم حتي آن ترافيك وحشتناك هم چيزي از اين نور شيري رنگ كه توي سرم وول مي خورد كم نمي كند.
اگه فقط يكي از شماها نبودين من چي كار مي كردم؟!

Sunday, February 04, 2007

چه خوب كه فهميده م مي ايي و اينجا را مي خواني.خوب كه نه.عادت هاي من را كه مي داني.اينجا هم مدام بايد نق و نوقهايم را بخواني.حتمن توي دلت مي خندي.نه.مسخره م مي كني.تنهايي م را به رخم مي كشي.خوب حق داري.هيچ چيزمان شبيه ديروز/ماه پيش/سال پيش/سه سال پيش اين موقع ها نيست.حتي من هم.ديدن تو خالي از لطف نبود.ژوژمانتان عقب افتاده بود نه؟من و ساناز و سيامك توي همان راهرو بوديم.نزديك همان ديواري كه كارهاي تو بود.من را نمي شناختي.خوب بازهم مثل هميشه حق داشتي. ترم اولي بودم.اين را بايد از آن پنتكس اسقاطي مي فهميدي كه نفهميدي.توي گوش هر سه مان اين بود:
So if you want to love me
then darlin' don't refrain
Or I'll just end up walkin'
In the cold November rain
نگاهمان كردي و رد شدي.بعد دوباره دوباره دوباره...انقدر كه يادت رفت بقيه كارهايت را بچسباني به آن ديوار روبرو.از صدقه سر ديوار شما بود كه مميز را ديدم.حالا كسي بود يا نبود بالاخره انقدر اسمش را شنيده بوديم كارهايش را توي كتابهايمان ديده بوديم كه دلمان مي خواست ببينيمش.تو به چشمهاي گرد شده من خنديدي.يادت هست.بعد از آن هر وقت افتاب بود تو هم بودي من هم بودم.راستي توي وبلاگ قبلي يك چيزي نوشته بودم درباره ت.مثل هميشه اين نوستالژي لعنتي زده بود به دلم."ر" تمام شده بود.نگو از اولش هم مي دانستي كه دروغ است.هيچ كس فكرش را نمي كرد.چند وقت پيش يك نفر با تعجب پرسيد:چهار سال با هم؟دلم مي خواست مي نشستم همه چيز را برايش مي گفتم.مي گفتم كه تو از همان روز كه رفتم و منتظرش شدم تا تو ببيني و بي خيال شوي مي دانستي كه شك كرده م.هم سن بوديد.اما تو بلد نبودي پياده از اين سر شهر بروي آن سر شهر.تو بلد نبودي هول شوي.فكر مي كردم از سر با تجربگي است.نمي خواهد الان توي دلت به اين همه بچگي و بلاهت و هر چيزي كه اسمش هست بخندي.مي دانم.بدي اين وقتها اين است كه فقط يكبار اتفاق مي افتند.تكرار شدني نيستند براي همين مي خواهم هر چزي كه يادم هست بنويسم..ياد آن تابلوي بي اسم افتادم.گفته بودي به خودت قول داده اي يك وقتي رويش اسم بگذاري.هنوز هم بي اسم است؟.شبها خواب راه پله ي دوم را مي ديدم.هميشه هم تعبير مي شد.سال آخرت بود ولي هميشه بودي.تغيير رشته م را كه دادم و رفتم مدام خواب مي ديدم كه تو داري از پشت آن ميله هاي سبز به دستهاي ما نگاه مي كني.بعد از يك ماه يادم رفت.سرپاييني سهيل هم ديگر يادم /يادت/يادمان/اردوي ياسوج/بوفه بالا هيچ چيز را روشن نكرد.فقط ياد مجسمه هاي انگليسي مي افتم و پس گردنت كه هميشه تميز بود و موشك پسرهاي نمايش كه پشتشان براي "ر" امضا درست كردي.هيچ وقت هم نفهميد كار تو بود.مطمئنم پنج ماه است كه ديگر با آن امضا كاري ندارد. آن تو آن ايمان آن روز آن پله هاي دو تا يكي تمام شده اند.اما خودم را نمي دانم. يه چيزي بگم.آينه هه شكست.فقط قابش مونده.كليشه نبودها.يه آينه ي واقعي شكست.منم خيلي بزرگ شدم.آن موقع ها هنوز اسم اصفهان را نشنيده بودم.شانس آورديم.دو ماه بعدش بود.اصلن اين زمستان همه ش پر از ياد است.پر از آدم.پر از آينه دق.آخر سر بي خيال شيراز رفتن مي شوم.از توقف اصفهان مي ترسم..باور نمي كني؟.

Saturday, February 03, 2007

اميد درودي نيست...
اميد نوازشي نيست...


آنها دو نفر هستند و يكي اصرار دارد پياده شود و در تاريكي بي مهتاب;اطراف حتي
سياه تر از جاده اي است كه اين طور ماشين دارد آن را مي بلعد.آن يكي كه اصرار
به ادامه سفر دارد دليل كافي ندارد كه ديگري را به ماندن تا رسيدن ترغيب كند
و آن يكي كه مي خواهد پياده شود اين طور استدلال مي كند كه وقتي فرق جاده و مقصد
چندان مشخص نباشد ادامه سفر خيلي هم جالب نيست.يكي پياده مي شود و ديگري به
تنهايي راه را ادامه مي دهد و حالا كه از هم دورتر مي شوند فرق جاده و مقصد
را بهتر مي فهمند.هم آنكه رفته است و هم آنكه مانده است.
-------------------
اين روزها حالم خوب نيست.شايد دليلش مريضي مامانم باشد.نه! بيشترش افسردگي
كوفتي قبل از پريود است.نمي دانم هزار جور دليل دارم.اما دلم مي خواهد حرف بزنم.
و كسي نيست.دلم به اين آلبالوهايي خوش است كه جلويم گذاشته م و هي انگشتهايم
را ليس مي زنم.كتابهايم را ورق مي زنم.هي تاريخ هاي جورواجور مي آيد.اشتباه
بزرگي است كه اول كتابها را تاريخ بزني.نشانه دارش مي كني.برايش قصه مي سازي.
براي همين پشت هيچ كدام را تاريخ نمي زنم.بچه شده م.لج مي كنم.قهر مي كنم.
حوصله شيراز رفتن هم ندارم.مي خواهم توي خانه بس بشينم.انگار پير شده م.
دارم فرسوده مي شوم.و زودتر از همه هم سلولهاي مغزم پير شده اند.دلم مي خواهد
شعر بخوانم.بلند بلند.براي خودم.
طرف ما شب نيست/صدا با سكوت آشتي نمي كند/كلمات انتظار مي كشند.
خداي مهربان بي برده ي من جبركار و خوف انگيز نيست.
من و او به مرزهاي انزوايي بي اميد رانده شده ايم.
اي هم سرنوشت زميني ي شيطان آسمان!تنهايي ي تو و ابديت بي گناهي;بر خاك خدا گياه نورسته اي نيست.

حافظه م مختل شده.تاريخ ها را عوضي مي گيرم و دلم مدام شريني هاي عيد مي خواهد.
هيچ آرزوي بزرگي ندارم.و از اين تلفن هاي پي در پي متنفرم.دلم نمي خواهد شماره
تان بفتد و بفهمم كدامتان هستيد.دلم همان تلفن قديمي هايي را مي خواهد كه نمي دانستي چه
كسي پشت خط است و غافلگيرت مي كردند.خسته م.خوابم مي ايد.از آن خوابهايي كه وقتي بيدار مي شوي از تاريكي پشت پنجره نمي فهمي شب است يا اول صبح...همين.
عقده دارم.عقده چي؟نمي دانم.مرض دارم با يك عالمه گريه.براي خودم.براي او.
مي دانم او گريه ندارد.چيزي از دست نداده.دلم نمي خواهد سر خودم را كلاه بذارم.
ديگر دوسش ندارم و نمي دانم چرا يكهو همه چي اينجوري شد.نگوييد حكمتي بوده كه ديگر حالم را بهم مي زند.ما كه تا الان خيري نديده ايم هر چه بوده شرش گريبانمان را گرفته.كفر مي گم؟اينا كفره؟خفه بشيد لطفا.
مدانم كس شعر گفتن استعداد نمي خواهد.حتي نيازي نيست برايم وبلاگ را تعريف كني.بي تعريف
بهتر است.حداقل دليل موجهي براي خودت داري.
مي خوام برم.تا كي؟نمي دونم.شايد يك ساعت ديگه حالم خوب شد اومدم.شايدم رفت تا.....